.jpg)
گشته در راهت غبارآلود روی زرد ما
می رسیم از گرد راه این است راه آورد ما
در هوای شمع رویت قطره های اشک گرم
دمبدم بر آه چهره می بندد ز آه سرد ما
بس که از یاران و همدردان جدا افتاده ایم
گشته است از بی کسی همدرد ما هم، درد ما
با گیاه شورپرور فرقت باران نکرد
آنچه هجران کرد با جان بلاپرورد ما
گر عیاذالله از ما بر دلت گردی بود
حسبتالله به باد نیستی ده گرد ما
گرد از جمعیت دلها برآرد بی درنگ
چون ز گرد ره شود پیدا سوار فرد ما
دوش آن وحشی شمایل محتشم را دید و گفت:
باز پیدا گشت مجنون بیابان گرد ما
بسم رب الحسین

| باز این چه شورش است که در خلق عالم است | باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است | |
| باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین | بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است | |
| این صبح تیره باز دمید از کجا کزو | کار جهان و خلق جهان جمله در هم است | |
| گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب | کاشوب در تمامی ذرات عالم است | |
| گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست | این رستخیز عام که نامش محرم است | |
| در بارگاه قدس که جای ملال نیست | سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است | |
| جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند | گویا عزای اشرف اولاد آدم است | |
| خورشید آسمان و زمین نور مشرقین | پروردهی کنار رسول خدا حسین |
| کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا | در خاک و خون طپیده میدان کربلا | |
| گر چشم روزگار به رو زار میگریست | خون میگذشت از سر ایوان کربلا | |
| نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک | زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا | |
| از آب هم مضایقه کردند کوفیان | خوش داشتند حرمت مهمان کربلا | |
| بودند دیو و دد همه سیراب و میمکند | خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا | |
| زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد | فریاد العطش ز بیابان کربلا | |
| آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم | کردند رو به خیمهی سلطان کربلا | |
|
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد |
|
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد |
| کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی | وین خرگه بلند ستون بیستون شدی | |
| کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه | سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی | |
| کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت | یک شعلهی برق خرمن گردون دون شدی | |
| کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان | سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی |
|
| چون خون ز حلق تشنهی او بر زمین رسید | جوش از زمین بذروه عرش برین رسید | |
| نزدیک شد که خانهی ایمان شود خراب | از بس شکستها که به ارکان دین رسید | |
| نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند | طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید | |
| باد آن غبار چون به مزار نبی رساند | گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید | |
| یکباره جامه در خم گردون به نیل زد | چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید | |
| پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش | از انبیا به حضرت روحالامین رسید | |
| کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار | تا دامن جلال جهان آفرین رسید |
|
| ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند | یک باره بر جریدهی رحمت قلم زنند | |
| ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر | دارند شرم کز گنه خلق دم زنند | |
| دست عتاب حق به در آید ز آستین | چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند | |
| آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک | آل علی چو شعلهی آتش علم زنند | |
| فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت | گلگون کفن به عرصهی محشر قدم زنند | |
| جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا | در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند | |
| از صاحب حرم چه توقع کنند باز | آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند | |
| پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل | شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل |
|
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار |
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار | |
| موجی به جنبش آمد و برخاست کوه | ابری به بارش آمد و بگریست زار زار | |
| گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن | گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار | |
| عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر | افتاد در گمان که قیامت شد آشکار | |
| آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود | شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار | |
| جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل | گشتند بیعماری محمل شتر سوار | |
| با آن که سر زد آن عمل از امت نبی | روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار | |
| وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد |
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد |
| بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد | شور و نشور واهمه را در گمان فتاد | |
| هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند | هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد | |
| هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید | هرجا که بود طایری از آشیان فتاد |
|
| این کشتهی فتاده به هامون حسین توست | وین صید دست و پا زده در خون حسین توست | |
| این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی | دود از زمین رسانده به گردون حسین توست | |
| این ماهی فتاده به دریای خون که هست | زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست | |
| این غرقه محیط شهادت که روی دشت | از موج خون او شده گلگون حسین توست | |
| این خشک لب فتاده دور از لب فرات | کز خون او زمین شده جیحون حسین توست | |
| این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه | خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست | |
| این قالب طپان که چنین مانده بر زمین | شاه شهید ناشده مدفون حسین توست | |
| چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد | وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد |
|
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین |
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین | |
| اولاد خویش را که شفیعان محشرند | در ورطهی عقوبت اهل جفا ببین | |
| در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان | واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین | |
| نی ورا چو ابر خروشان به کربلا | طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین | |
| تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر | سرهای سروران همه بر نیزهها ببین | |
| آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام | یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین | |
| آن تن که بود پرورشش در کنار تو | غلطان به خاک معرکهی کربلا ببین |
|

| ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای | وز کین چها درین ستم آباد کردهای | |
| بر طعنت این بس است که با عترت رسول | بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای | |
| ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه | نمرود این عمل که تو شداد کردهای | |
| کام یزید دادهای از کشتن حسین | بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای | |
| بهر خسی که بار درخت شقاوتست | در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای | |
| با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو | با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای | |
| حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن | آزردهاش به خنجر بیداد کردهای | |
| ترسم تو را دمی که به محشر برآورند | از آتش تو دود به محشر درآورند |

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست
گریه های سحرم را اثری پیدا نیست
هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر
گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست
به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا
از تجلی جمالت دگری پیدا نیست
نور حق زآیینه روی تو دایم پیداست
این قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست
پشه سيمرغ شد از تربيت عشق و هنوز
طایر بخت مرا بال و پری پیدا نیست
بس عجب باشد اگر جان برم از وادی عشق
که رهم گم شده و راهبري پيدا نيست
شاهد بی کسی محتشم این بس که ز درد
مرده و بر سر او نوحه گری پیدا نیست

روزگاری که رخت قبله جان بود مرا
روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا
چند روزی که به سودای تو جان می دادم
حاصل از زندگی خویش همان بود مرا
یاد باد آنکه به خلوتگه وصلت شب و روز
دل سراپرده صد راز نهان بود مرا
یاد باد آنکه چو آغاز سخن می کردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا
یاد باد آنکه چو می شد سرت از باده گران
دوش منت کش آن بار گران بود مرا
یاد باد آنکه به بالین تو شبهای دراز
پاسبان٬ مردم چشم نگران بود مرا
یاد باد آنکه دمی گر ز درت می رفتم
محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا
