تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

ای بی نیاز آمده ام بر در تو باز
بر درگه قبول تو آورده ام نیاز

امیدوار بر در لطفت فتاده ام
امید کز درت نشوم ناامید٬ باز

دل زان تست٬ بر سر کویت فکنده ام
زیرا به دل توئی٬ که تو دانیش جمله راز

گر یک نظر کنی به دل سوخته جگر
بازش رهانی از تف هجران جان گداز

از کارسازی دل خود عاجز آمدم
از لطف خویش کار دل خسته ام بساز

خوارش مکن به ذل حجاب خود ای عزیز
زیرا که از نخست بپرورده ای به ناز

چون بر در تو بار بود دوستانت را
ای دوست٬ در به روی طفیلی1 مکن فراز2

بخشای بر عراقی مسکینت ای کریم
از لطف شد کن دل غمگینش ای رحیم

پی نوشت:

1-      طفیلی: مهمان ناخوانده، منسوب به طفیل الاعراس یا طفیل العرائس یعنی طفیل بن زلال کوفی که به مهمانیها ناخوانده رفتی.

2-      فراز کردن: بستن (حضور خلوت انس است و دوستان جمعند/ و ان یکاد بخوانید و در٬ فراز کنید)


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |


چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟

اگر در من نگه کردی نگارم

بدیدی گر فراقش چونم آخر

بپرسیدی دمی حال فگارم

نکرد آن دوست از من یاد روزی

به کام دشمنان شد روزگارم

چرا خواهد به کام دشمنانم

چو می‌داند که او را دوست دارم؟

عزیزی بودم اول بر در او

عزیزان، بنگرید: آخر چه خوارم؟

فرو شد روز من بی‌مهر رویش

چو شب تیره شده است این روزگارم

نه دلداری که باشد مونس دل

نه غمخواری که باشد غمگسارم

نمی‌دانم که دامان که گیرم؟

که تا از جیب محنت سر برآرم

عراقی، دامن غم گیر و خوش باش

که هم با تو درین تیمار یارم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی
از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی

بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی

منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟

همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی
چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟

اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟

ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی

فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم
ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی

عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران
چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |


 
بر من نظری کن، که منت عاشق زارم
دلدار و دلارام به غیر از تو ندارم

تا خار غم عشق تو در پای دلم شد
بی‌روی تو گلهای چمن خار شمارم

نی طاقت آن تا ز غمت صبر توان کرد
نی فرصت آن تا نفسی با تو برآرم

تا شام درآید، ز غمت، زار بگریم
باشد که به گوش تو رسد ناله‌ی زارم

کم کن تو جفا بر دل مسکین عراقی
ورنه، به خدا، دست به فریاد برآرم

لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |