
مادر نگو که «مصیبتی چون مصیبت تو نیست.» «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله.»
قصۀ مصیبت من اگر چه در عاشورا به اوج می رسد اما از اینجا آغاز می شود.
آن خطی که در عاشورا مقابل من قرار می گیرد. آغاز انشعابش از اینجاست.
پیامبر در گوشت چیزی گفت که چون ابر بهاری گریستی و چیز دیگری گفت که چون غنچه سحری شکفته شدی.
از خبر قطعی ارتحالش غم عالم بر دل تو نشست و خبر رفتن خودت، دلت را تسکین بخشید.
آری، شهادتت، مصیبت های تو را تمام می کند، اما مصیبت تازه ای می آفریند، آری تو آسوده می شوی، اما بال دیگر ما نیز کنده می شود. پس از پیامبر و تو، اسلام دیگر قدرت بال گشادن نمی یابد.
ـ ای رسول خدا! ای پدر! ای پیامبر! گریه ات قلبم را تکه تکه می کند و جگرم را می سوزاند.
ای
سرور و سالار انبیاء! ای امین پروردگار! ای رسول حق! ای حبیب و پیامبر
خدا. پس از تو با فرزندانت چه خواهند کرد؟ چه ذلتی پس از تو بر ما فرود
خواهد آمد؟
پس از تو چه کسی می تواند برای علی برادر و برای دین تو یاور باشد؟
وحی خدا پس از تو چه خواهد شد؟
و باز هم گریستی...
هیچکدام
به خود نبودیم، پدر که مظهر وقار و متانت است خود را به روی پیامبر
انداخته بود و هق هق گریه تمام بدنش را می لرزاند، انگار کوهی به لرزه در
آمده بود.
پیامبر دست تو را در دست پدر نهاد و به پدر فرمود:
ـ
برادرم! ای ابوالحسن! این امانت خدا و رسول خداست در دست تو. این امانت را
خوب حفظ کن. ای علی! والله که این دختر سالار زنان بهشت است.
دستهای منزلت مریم کبری به پای او نمی رسد.
علی جان! سوگند به خدا من به این مقام و مرتبت نرسیدم مگر که آنچه برای خود از خدا خواستم، برای او هم خواستم و خدا عنایت فرمود.
علی جان! فاطمه هر چه بگوید، کلام من است، کلام وحی است، کلام جبرئیل است.
علی جان! رضای من و خدا و ملائک در گروی رضای فاطمه است.
وای بر کسی که به دخترم فاطمه ستم کند، وای بر کسی که حرمت او را بشکند، وای بر کسی که حق او را ضایع کند.
و بعد به کرات سر و روی تو را بوسید و فرمود: پدرت فدای تو فاطمه جان.
انگار پیامبر به روشنی می دید که چه بر سر دخترش می آید و با اهل بیتش چگونه رفتار می شود. نه فقط چشم و رو محاسن که ملحفۀ پیامبر نیز تماماً از اشک، تر شده بود.
من
و حسن بی تاب خود را به روی پاهای پیامبر انداختیم و با اشک هایمان پاهایش
را شستشو کردیم و آنها را به کرات بوئیدیم و بوسیدیم و در آغوش فشردیم.
پدر خواست به رعایت حال پیامبر ما را از روی او بردارد، اما پیامبر نگذاشت:
ـ رهایشان کن، بگذار مرا ببویند، بگذار من ببویمشان، بگذار آخرین بهره هایمان را از هم بگیریم، آخرین دیدارهایمان را بکنیم.
پس از این بر این دو سختی ببسیار خواهد رسید و مصیبت و حادثه، احاطه شان خواهد کرد.
خدا لعنت کند ستمگران بر خاندان مرا.
خدایا! این دو را از این پس به تو می سپارم و به مؤمنان صالحت.
تنها زبانی که در آن لحظه به کار می آمد. اشک بود که بی وفقه می آمد و چون شمع آبمان می کرد.
علی، عمود استوار حیاتمان بر پا ایستاد و در عین حال که خود در طوفان این حادثه می لرزید، دعا کرد:
ـ خدا اجرتان را در مصیبت فقدان پیامبرتان زیاده گرداند، خدای متعال رسول گرامی اش را با خود برد.
فغان همه مان به آسمان بلند شد. تو دائم می گفتی:
ـ یا ابتاه! یا ابتاه!
و ما فریاد می زدیم:
ـ یا جدّاه! جدّاه !
و پدر که اسوۀ صبوری بود، اشک می ریخت و زمزمه می کرد:
ـ یا رسول الله! یا خیر خلق الله!
«کشتی پهلو گرفته»
«سید مهدی شجاعی»
*** احمد عزیزی در بستر بیماری است. بماند یا برود با خداست ... حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس ...
علف هرزه کین پوشاندست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است
که به غیر از "انسان"
هیچ چیز ارزان نیست
