تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

اگر می شد صدا را دید

چه گل هایی

               چه گل هایی!

که از باغ صدای تو

      به هر آواز می شد  چید.


اگر می شد صدا را دید...


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

کنار سبو سبزه عید و سین های دیگر

چه می شد گرت بود٬ سین سرودی

که هفتاد سین گر تو را هست و آن نه

همان هیمه خشک پاری که بودی

 

کنار سبو سبزه عید و سین های دیگر

بدین عذر لنگت چه کوشی که گویی:

 

«سرود من اینجا٬

نسیمی ست

که از بند رختی٬گذر می کند٬روی بامی

و می داند آنجا

در آن جامه ها٬هیچ جان و دلی نیست

که از نام و پیغام او شاد گردند» و

                                         آهسته مویی:

«چه شعر و سرودی؟ چه گفت و شنودی؟»

 

در آن سوی این هستی هیمه وار تو٬ گیتی

بر آیین آیینه وارش

سرودست و بر نغمه خود فزوده ست

چه هوهوی باران٬ چه هیهای رودی.

 

ولی تو٬

همانی که پارینه بودی

نه شعری شکفتت

نه بر منظری تازه چشمی گشودی.

 

درین آبی آبی آفتابی

کنار سبو سبزه عید و سین های دیگر

چه می شد گرت بود سین سرودی؟


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
پرسش

این نه اگر معجزست پاسخ تان چیست؟

در نفس اژدها چگونه شکفته ست٬

این همه یاس سپید و نسترن سرخ؟


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

بریدن کار دشواری است. جدا از تمام شعار ها و تعریف و تعارف ها٬ باید گفت که دل کندن کار ساده ای نیست. آن هم در جوانی که آرزوها و نقشه ها و رویا ها پررنگ ترند. جرات می خواهد عزیز! شجاعت می خواهد. و از همه بیشتر صداقت می خواهد. افسوس که در روزگار نقاب ها٬ مردان صادق کم اند انگار. اما لااقل خوبیش برای ما که در دنیای سراب ها و زمانه وارونگی ها به دنیا آمده ایم و عمر می گذرانیم این است که می فهمیم بعضی ها چقدر کوچکند و بعضی ها چه بزرگ!
و حالا مانده ام که بزرگ شدن سخت است یا آسان؟!
این چه سوالی است؟ سخت است دیگر٬ یک شبه که نمی توان بزرگ شد.
درست٬ ولی... ولی خوب ببین! بعضی ها چه آسان بزرگ شدند. انگار یک شبه قد کشیدند و در یک سحر اوج گرفتند٬ به عرفا و علما رسیدند و علم و عرفان به یک جرعه سرکشیدند و باز بالا رفتند و رفتند و رفتند... آنقدر که خورشید هم مجبور شد برای دیدنشان سرش را بلند کند.

آه ... چه معمایی!  

 گفتی از روز سفر

        گفتم از من مگذر

             مجنـون...لیـلا...رفتی

                             بی بـال و بی پـر

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره براشان گریستند

می گفتی٬ ای عزیز :«سترون شده ست خاک»

اینک ببین برابر چشم تو چیستند:

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
 

دیروز٬

          -چون دو واژه به یک معنی-

از ما دوگانه٬

               هر یک

                        سرشار دیگری

اوج یگانگی.

و امروز

         چون دو خط موازی

در امتداد یک راه                   

                     یک شهر

                                یک افق

بی نقطه تلاقی و دیدار

حتی٬

در جاودانگی.


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |