تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

طعم تلخ دوری از دوست را کسی با ذره ذره وجودش درک می کند که با ذره ذره وجودش طعم شیرین وصالش را چشیده باشد. دوری از دوست برای کسی که مقرب اوست سنگین تر و ناگوارتر است چه او دیده است آنچه دیگران ندیده اند یا بهتر است بگویم دیده است آنچه تا کنون خود ندیده بود و تجربه کرده است آنچه تا پیش از آن برایش معنا و مفهومی نداشت. این وصال برای کسی که بدان -حتی به گوشه ای از وسعت لذت بی انتهای آن- دست یابد بدان مایه ارزشمند است که حتی "تصور" هجران پس از وصال برایش دردناک و زهرآگین باشد. اما گویا سنت این جهان برای ما غریبه ها بسیار بی رحمانه است. بالاخره (گاهی حتی ناگهان) نور روزگار وصال به سر می آید و تاریکی هجران بر وجودت مستولی می شود. آن زمان است که غمی مبهم در دلت خانه می کند٬ که نمی دانی چیست٬ از کجاست٬ درمانش چیست؟ آن زمان است که آتشی در درونت افروخته می شود که سردی آه و اشک شبانه را یارای مقابله با گرمی آن نیست.

و این آتش آن زمان سوزاننده تر است که باعث و بانی این هجران "خود تو" باشی.../هیهات

 

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست

وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست

جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی بدست باش که این مست می پرست

چون خم ز پا ننشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته است و زین میان

آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را

تا جرعه نوش چشمه شیرین گوار توست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

چه سهمناک بود سیل حادثه

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟

درين خراب ريخته

که رنگ عافيت ازو گريخته

به بن رسيده راه بسته ای ست زندگی

 

چه سهمناک بود سيل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمين و آسمان زهم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد.

 

هوا بد است

تو با کدام باد میروی؟

 

چه ابر تيره ای گرفته سينهُ تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی شود.

 

تو از هزاره های دور آمدی

در اين درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست،

برين درشتناک ديولاخ

زهر طرف طنين گام های رهگشای توست،

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ ونام

به خون نوشته نامهُ وفای توست،

به گوش بيستون هنوز

صدای تيشه های توست

 

چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود

چه دارها که با تو گشت سر بلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند.

 

نگاه کن

هنوز آن بلند دور،

آن سپيده آن شکوفه زارانفجار نور

کهربای آرزوست،

سپيده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،

به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بيفتی از نشيب راه و باز

رو نهی بدان فراز

 

چه فکر می کنی؟

جهان چه آبگينه شکسته ای ست

که سرو  راست هم در او شکسته می نمايدت.

چنان نشسته کوه در کمين دره های اين غروب تنگ

که راه بسته می نمايدت.

 

بسان رود...

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست اين درنگ درد و رنج،

به سان رود

که در نشيب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

اميد هيچ معجزی زمرده نيست،

زنده باش.


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

دلا دیدی که خورشید از شب سرد

چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون

جهان دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد

چه خنجرها که از دلها گذر کرد

زهر خون دلی سروی قدافراشت

ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است

دلا این یادگار خون سرو است


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب٬ گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

می نگرم به خود. چه هستم؟ چه کرده ام؟ لاشه ای افتاده بر خاک سرد ناامیدی. از آن زمانی که به یاد می آورم روزاروز کوچک و کوچک تر می شوم و به یاد آن روزهای زندگی بزرگانه٬ دوران کودکی و دریادلی٬ حسرت می خورم. حال که در قعر چاه ندانم کاری نشسته ام٬ می دانم رکود٬ مساوی است با پسرفت و مقدمه سقوط.
می خواهم دوباره شروع کنم تا جبران کنم تمام این سرخوردگی ها و شکستن های درون را. می خواهم راه بیافتم اما ... اما کدام راه؟! می دانی که راه های زیادی را رفته ام و برگشته ام و باز خسته و سوخته٬ خود را بر نقطه نخست یافتم. می دانم که شکستی ام تا بدانم که شکستنی ام و چه بهای سنگینی برای این دانستن پرداختم. حالا منم که می دانم نه منم که تویی... این تویی٬ ای راهنما... ای نفس... ای نزدیکتر از من به من... نشسته ام به انتظارت ولی طاقت ندارم. صبرم اندک است. می ترسم راه بیافتم. از راه٬ از تاریکی٬ از خودم وحشت دارم. بیا با هم برویم. دستم را در گرمای دستت بفشار. تو جلو برو و من پشت سرت٬ عزیز دلم!
راه کدام است؟... بیا.

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس
 تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
 خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
 ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
 ای ایت امید به فریاد من برس
 از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
 می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
 ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
 سهل است سایه گر برود سر در این هوس


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

آسمان زیر بال اوج تو بود

چون شد ای دل که خاکسار شدی؟

سر به خورشید داشتی و٬ دریغ

زیر پای ستم غبار شدی!

 

ترسم ای دلنشین دیرینه

سرگذشت تو هم ز یاد رود!

آرزومند را غم جان نیست

آه٬ اگر آرزو به باد رود!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |