آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار، كفتري ميخورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيرهيي پر ميشويد.
يا در آبادي، كوزهيي پر ميگردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، ميرود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام.
بيگمان در ده بالادست، چينهها كوتاه است.
مردمش ميدانند، كه شقاق چه گلي است.
بيگمان آنجا آبي، آبي است.
غنچهيي ميشكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را ميفهمند.
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم.
............................
www.hayhat.ir
بادی نیست.
می نشینم لب حوض:
گردش ماهی ها٬ روشنی٬ من٬ گل٬ آب
پاکی خوشه زیست.
مادرم ریحان می چیند.
نان و ریحان و پنیر٬ آسمانی بی ابر٬ اطلسی هایی تر.
رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط.
نور در کاسه مس چه نوازشها می ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند٬ صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هرچیز.
روزنی دارد دیوار زمان٬ که از آن٬ چهره من پیداست.

چیزهایی هست٬ که نمی دانم.
می دانم٬ سبزه ای را بکنم خواهم مرد.
می روم بالا تا اوج٬ من پر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت٬ من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه٬ از پل٬ از رود٬ از موج.
پرم از سایه برگی در آب:
چه درونم تنهاست.
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم، پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
ظهر است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک

زندگی خالی نیست
مهربانی هست ،سیب هست، ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور ،مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر ها در ذهن
واژه ای در قفس است.
.jpg)
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
و اگر در بگشایید به درگاه شما می تابد.
و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .
و من آنان را به صدای قدم پیک رسالت دادم
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند .
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.
برگی از بالای سرم چیدم گفتم:
چشم باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که به هم می گفتند:
سحر می داند سحر!
......سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بر دارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش
جیب هاشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم
