تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...
 چون اشک در قفای تو با سر دویده ام

اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام
خارم ولی بسایه گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر بگریبان کشیدهام
چون خک در هوای تو از پا افتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده ام
 من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
 از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
 این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

چشم ها را باید شست !‌ جور دیگر باید دید

فقیر کوری با گیتی آفرین میگفت

که ای ز وصف تو الکن٬ زبان تحسینم

ز نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر

که من نه د خور لطف و عطای چندینم

خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت

که تا جواب نگویی٬ ز پای ننشینم

من ار سپاس جهان آفرین کنم٬ نه شگفت

که تیزبین و قوی پنجه تر ز شاهینم

ولی تو کوری و ناتندرست و حاجتمند

نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم

چه نعمتی است ترا٬ تا به شکر آن کوشی

به حیرت اندر این کار٬ چون تو مسکینم

بگفت کور: از این به٬ چه نعمتی خواهی؟

که روی چون تو فرومایه را نمی بینم!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

افسوس که امروزه دیگر بیت اول این غزل معنای روشنی ندارد. برای آنان که در عمر خود ولو در لحظات کوتاهی از آن، طعم عشق راستین را چشیده اند چقدرگران می آید این خلط بین عشق و هوس.
امروز اگر بخواهی لب به شکوه بگشایی که : آی مردم! آنچه شما عشقش نامیده اید در بهترین حالاتش احساسی زودگذر و کم مایه است که شایسته نام بلند و آسمانی عشق نیست؛ پاسخت نگاه های عاقل اندر سفیهی انسان هایی است که تو را بیگانه می پندارند و خود را آشنا. اگر فریاد برآری که نام عشق را در قالب تنگ و کوتاه فکر آلوده خود معنا نکنید، خاموشت می کنند. امروز عشق را دیگر در آسمان ها نباید جستجو کنی؛ آن عشق آسمانی همین جاست! روی زمین٬ زیر دست و پای ما !

نسیم عشق ز کوی هوس نمی آید

چرا که بوی گل از خاروخس نمی آید

ز نارسایی فریاد آتشین، فریاد!

که سوخت سینه و فریادرس نمی آید

به رهگذار طلب آبروی خویش مریز

که همچو اشک روان، باز پس نمی آید

ز آشنایی مردم رمیده ایم، رهی

که بوی مردمی از هیچ کس نمی آید


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
 خار و خس وجود به سیلاب داده ایم
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم
 آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

هر چند که در کوی تو مسکین و فقیرم
رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم
خاریم و طربنک تر از باده بهاریم
خکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم
 از نعره مستانه ما چرخ پر آواست
جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم
از ساغر خونین شفق باده ننوشیم
 وز سفره رنگین فلک لقمه نگیریم
 بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند
 ایینه صبحیم و غباری نپذیریم
ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم
هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پک ضمیریم
از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم
بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم
آن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست ؟
جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

لاله دیدم، روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم، سرکشی های توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی وموی مجلس آرای توام آمد به یاد
بود لرزان شعلع شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
از بر صید افکنی آهوی سر مستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

وز من رها سازد مرا...

ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم كند
زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
 غافل كند از بيش و كم فارغ ز تشويشم كند
نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد
با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند
 سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

***هو الحق***

دیده فروبسته ام از خاکیان

تا نگرم جلوه افلاکیان

شاید از این پرده ندایی دهند

یک نفسم را بجایی دهند

ای که بر این پرده خاطرفریب

دوخته ای دیده ی حسرت نصیب

آب بزن چشم هوسناک را

با نظر پاک ببین پاک را

آن که در این پرده گذر یافته است

چون سحر از فیض نظر یافته است

خوی سحر گیر و نظر پاک باش

راز گشاینده افلاک باش

خانه تن جایگه زیست٬ نیست

در خور جان فلکی نیست٬ نیست

آن که تو داری سر سودای او

برتر از این پایه بود جای او

چشمه مسکین نه گهر پرور است

گوهر نایاب به دریا در است

ما که بدان دریا پیوسته ایم

چشم ز هر چشمه فروبسته ایم

پهنه دریا چو نظرگاه ماست

چشمه ناچیز نه دلخواه ماست

پرتو این کوکب رخشان نگر

کوکبه ی شاه خراسان نگر

آینه غیب نما را ببین

ترک خودی گوی و خدا را ببین

هر که بر او نور "رضا" تافته است

در دل خود گنج رضا یافته است

سایه شه مایه خرسندی است

ملک "رضا" ملک رضامندی است

کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟

نافه کجا٬ بوی نسیمش کجا؟

خاک ز فیض قدمش٬ زر شده

و از نفسش نافه معطر شده

من کیم؟ از خیل غلامان او

دست طلب سوده به دامان او

ذره سرگشته خورشید عشق

مرده٬ ولی زنده جاوید عشق

شاه خراسان را ٬ دربان منم

خاک در شاه خراسان منم

چون فلک آیین کهن ساز کرد

شیوه نامردمی آغاز کرد

چاره گر از چاره گری بازماند

طایر اندیشه ز پرواز ماند

با تن رنجور و دل ناصبور

چاره از او خواستم از راه دور

نیمشب از طالع خندان من

صبح برآمد ز گریبان من

رحمت شه درد مرا چاره کرد

زنده ام از لطف دگرباره کرد

باده ی باقی به سبو یافتم

و این همه از دولت او یافتم 

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |