تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

ای دل مخواه کام که حاصل نمی شود

حق از برای کام تو باطل نمی شود

لذت شناس نیست که از دوست غافل است

لذت کسی شناخت که غافل نمی شود

تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفس

از دل خیال روی تو زایل نمی شود

زنده است آنکه در ره تو می شود شهید

مرده است آنکه بهر تو بسمل نمی شود

رو دل به دست آر به سعی از گداز تن

تن در گداز تا ندهی٬ دل نمی شود

تن گر دهی به آنچه نوشته است در ازل

رنجی که می رسد به تو باطل نمی شود

عاقل اگر به عشق دهد دل میسر است

عاشق ولی به موعظه عاقل نمی شود

جاهل اگر رود ز پی علم می شود

عالم محقق است که جاهل نمی شود

ای فیض راه میکده عشق پیش گیر

دل بی طواف میکده کامل نمی شود


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

باز هوای وطنم آرزوست

حلقه ی آن در شدنم آرزوست

بر در او سر زدنم آرزوست

خاک درش بوده سرم سال ها

باز هوای وطنم آرزوست

تا که به جان خدمت جانان کنم

دامن جان بر زدنم آرزوست

بهر تماشای سراپای او

دیده سراپا شدنم آرزوست

دیده ام از فرقت او شد سفید

بویی ازآن پیرهنم آرزوست

مرغ دلم در قفس تن بمرد

بال پر و جان زدنم آرزوست

بر در لب٬ قفل خموشی زدم

سوی خموشان شدنم آرزوست

عشق مهل فیض که با جان رود

زنـــدگـــی در کفنــم آرزوســت


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

یا محیی الموتی

روزگار می گذرد بی آنکه هیاهوی من و تو لحظه ای توجهش را جلب کند و آنچه را که ما «زندگی» نامش نهادیم، چیزی نیست جز همین گذر!
اما نه گذر ما که گذر روزگار! ما فقط گردش روزگار را به نظاره نشسته ایم.
و همین رکود است که باید آن را «رنج انسانیت» نامید.

و این هیاهوها و جست و خیزها نه آواز شادی که صدای ویرانی است. آوای حزین انسان است از رنج بودن ... رنج بودن و وجود نداشتن!
می دانی از چه می ترسم؟
از آن ساعتی که فرشتگان رو به پروردگار به زبان آدمیان، دهان به شکوه بگشایند که:
بودنش با نبودنش فرق نمی کرد!
او زنده بود و زندگی نمی کرد...
خسران کرد... سودی نکرد، آنچه را هم که داشت از کف داد... خسران!
این کجا و آن ادعای خلیفة اللهی!

اما باز بارقه امیدی هست که:
خودت را منگر که تنگ نظری و کم شکیب، دریای رحمت و جود او را بنگر
برخیز به رسم تلافی
این لباس لایق تن تو نیست...
های انسان! خودت را کم فروختی.
کم فروختی ...


بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت

نکردیم کاری در این بندگی ها

ندیدیم خیری از این زندگی ها

از این زندگی ها نشد کام حاصل

در این بندگی هاست شرمندگی ها

بیا عشق ِ ویران کن صبر و طاقت

که آسوده گردیم ز آسودگی ها

اگر هست خیری در آشفتگی هاست

که آشفته تر باد آشفتگی ها

ز زنگار عقل آینه ی دل سیه شد

خوشا سادگی ها و دیوانگی ها

رهی گر به حق هست، شوریدگی هاست

خوشا عیش سودای شوریدگی ها

پریشان شو از زلف های پریشان

مجو خاطر جمع ز آسودگی ها

بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت

که داریم از عمر شرمندگی ها

بیا بعد از این فیض! بیدار باشیم

که مرگ است بهتر از این خفتگی ها


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

بر رخم بسته تا به کی در وصل؟

ای که چون عمر می روی به شتاب

خستــگان را به غمـــزه ای دریاب

گر وفا می کنی به وعده قتل

کارم از دست میرود، بشتاب

غم تو، راحــت دل غمگیـــن

عشقت، آرام سینه های کباب

بی خودم کن از آن لب میگون

تشنه ای را به جرعه ای دریاب

شــب نشستـم به یــاد ابـرویــت

پشت بر خواب و روی در محراب

عاشقـــان را سر غنــــودن نیست

دیـــده ی بی دلان ندارد خـــــواب

خواب در چشـــم من چسان آید؟

چون دمی نیست خــالی از سیلاب

بر رخم بسته تا به کـــی در وصل

« افـتـتـح، یــا مفتــح الابـــواب »

فیــض! آن دم به دوســـت پیوندی

که نباشــی تـو در میــانه حجــاب


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

مگر به هیچ ببخشند جرم هیچان را

خدای عزوجل گر ببخشــدم شــاید

سزای بندگیش چون ز من نمی آید

به هر چه بستم جز حق شکسته بازآمد

دل مــرا به جز از یــاد حق نمـی شـاید

برای توشه عقبی بسی نمودم سعی

ز من نیامد کاری که آن به کار آید

ز بیـم آنکه مبادا خجــل شود فــردا

دلـم به طاعتـی امـروز٬ می نیاساید

نرفته ام به ره حق٬چنان که باید رفت

نکرده هیچ عبادت٬ چنان که می باید

مگر به هیچ ببخشند جرم هیچان را

ز هیـچ هیـچ نیاید٬ ز هیـچ هیـچ آید

تمام روز در این غم به سر برم که صباح

بـرای مـن شــب آبسـتـنــم چـه مـی زایـــد

دلم و رمید و ز من بهتری نمی یابد

اگــر دچـار تو گـردد بگوش بـازآیـد

حدیث واعظ پرگو نه در خور فیض است

بیـــا بـخـوان غـــزلــی تا دلــم بیـاسایــد


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

برافکن پرده از اسرار امشب

بده پیمانه ای سرشار امشب

مرا بستان ز من ای یار امشب

نـــدارم طاقـت بـــار جــــدایی

مرا از دوش من بردار امشب

نقاب «من» ز روی خویش برگیر

برافکن پرده از اسرار امشب

ز خورشید جمالت پرده بردار

شبم را روز کن ای یار امشب

بیا از یکدگر کامی بگیریم

فلک در خواب و ما بیدار امشب

شب قدر و ملایک جمله حاضر

مهل ساقی مرا هشیار امشب

از آن لب شربت بی هوشیم ده

مرا با خویشتن مگذار امشب

به بویت دم به دم از جا رود دل

قرار دل تو باش ای یار امشب

بسی محنت که از هجران کشیدم

دلــم را باز ده دلـــدار امشب

به بالینم دمی از لطف بنشین

مرا مگذار بی تیمار امشب

به دست خویشتن تیمار من کن

مــرا مــگذار با اغیـــار امشب

نخواهم داشت از دامان جان دست

سر فیض است و پای یار امشب

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

به نام دوست

پای تا سر به مهر تو بستم

یاد ایام رستگاری ها

شکوه بگذارم و بنالم زار

تا کند دوست غمگساری ها

از در عجز و مسکنت آرم

بندگی ها و اشکباری ها

فیض را نیست غیر تو یاری

یاریش کن به حق یاری ها


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |