هفته پیش یکی از دوستان صمیمی و قدیمی ام را از دست دادم. یک هفته ناباوری. یک هفته سختی و بغض و حسرت... و این آخری بیشتر عذابم می داد. حسرت.
هیشه در انتظار فرصتیم. فرصت های بهتری که می آیند و خودشان را به ما عرضه می کنند تا ما کارهای برزمین مانده مان را انجام دهیم و حرف های نگفته مان را بزنیم.
و آن آشنای همیشگی را فراموش می کنیم. مرگ را که به راستی در چند قدمی ماست.
حالا حسین رفته است.رفیق دوران کودکی هایم. رفیق گرمابه و گلستان نوجوانی ام. رفیق منزوی و گوشه گیر دوران جوانی ام. رفیقی که با هم خندیدیم و گریستیم. رفیق افسرده و خسته این اواخر.
دیشب با برادرم به یادش بودیم. حرف دل هردومان بود: "ما درحقش کوتاهی کردیم."
................................
عزیز دل! فاتحه ای بخوان. دعا کن. برای دوستم٬ خودم و خودت. دعا کن هیچوقت دچار حسرت و پشیمانی نشویم. نه در این دنیا نه آن دنیا.
از کم کاری هایم عذر می خواهم. زیر سایه امام مهربانمان سرفراز باشید. عیدتان مبارک
گوئیا خواهد گشود از دولتم کاریکه دوش
من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل بباغ
از کریمی گوئیا در گوشه ای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می کشید
این غزل را می توانید در نسخه قدسی از دیوان حافظ بیابید.

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش
پیوسته در حمایت لطف اله باش
از خارجی هزار به یک جو نمی خرند
گو کوه تا به کوه منافق سپاه باش
چون احمدم شفیع بود روز رستخیز
گو این تن بلاکش من پرگناه باش
آن را که دوستی علی نیست کافر است
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش
امروز زنده ام به ولای تو یا علی
فردا به روح پاک امامان گواه باش
قبر امام هشتم و سلطان دین رضا
از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش
دستت نمی رسد که بچینی گلی ز شاخ
باری به پای گلبن ایشان گیاه باش

.jpg)
دلم رمیده لولیوشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماه رویان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
روز
بود. هوا روشن بود و در پناه آن روشنایی دل انگیز و هوای خوب٬ خوش خوشک
می راندیم. بی دغدغه! کم کم رنگ آبی آسمان به سفیدی زد و نم نم باران شروع
شد. بعد باران شدت گرفت. حالا جاده لغزنده شده بود و کنترل ماشین مشکل تر.
اما باز خدا را شکر در روز می راندیم و خطرات رانندگی در شب را نداشتیم.
باران شدیدتر می شد و جاده پرپیچ خم تر و کوهستانی تر. بعد از یک پیچ تند
به سیاهی یک تونل رسیدیم. چاره ای نبود! راهمان از داخل تاریکی ها می
گذشت. باید می رفتیم. داخل که شدیم ناگهان همه جا تاریک شد.
گفت:
چراغ هایت را روشن کن. کلید را زدم ولی چراغ ها روشن نشد. چند بار امتحان
کردم ولی انگار نه انگار٬ خراب بود. گفتم : چراغ ها کار نمی کند. خراب است.
سرم فریاد کشید: مگر نگفتم قبل از سفر به ماشین برس. مگر قرار نبود نقصش را برطرف کنی. پس اون چند روز قبل سفر چه غلطی می کردی؟!
لبم
را گزیدم و به جای پاسخ به او٬ در دل بر خودم لعنت فرستادم. خدا خدا می
کردم از همین تونل به سلامت بگذرم. با خودم گفتم: از این ظلمت که رها
شدم٬ اولین تعمیرگاه که برسم می دهم درستش کنند. اصلا شاید یک نویش را
بخرم. شاید ماشین را هم بفروشم و از شرش راحت بشوم. شاید...
از خیالات بازگشتم. روبرو را نگاه کردم. تاریکی بود و تاریکی...

میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه مینماید بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل
گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست
در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
دوران همینویسد بر عارضش خطی خوش
یا رب نوشته ی بد از یار ما بگردان
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست
گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان

باز آی و دل تنـگ مرا مونس جان باش
وین سـوخته را محـرم اسرار نهان باش
زان بـاده که در میـکـده عشـق فـروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
آری٬ نوروز یک فرصت است. برای همه ی آنان که در «فصل» بهار٬ انتظار «اصل» بهار را می کشند ... و برای آنان که گوششان را خوب تیز کرده اند تا صدای سرود طبیعت و نقاش آن را از پس این تغییر و تحول بشنوند. طنین رمزآلودی که هر سال مکرر می شود : بهار آمد ... زمستان رفتنی است!


آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
- - - بسم اله العاصین - - -
چون ترا در گذر ای یار نمی یارم دید
چه بگویم؟ یک سال گذشت؛ برای نوشتن دلم یاری نمی دهد...
شاید زبان رازگونه این دو بیت گفته باشد آنچه را که می باید:
کانـهــا کـه بمــردند گــل کــوزه گراننــد
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست
افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند
مثل همیشه مگر خواجه بفریاد سکوتم برسد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
.....
...
.
ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
کردهام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
به ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميکده زادي طلبيم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاک نهادي طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک ديده مدادي طلبيم
عشوهاي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شکرخنده لبت گفت مزادي طلبيم
تا بود نسخه عطري دل سودازده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
بسم الله الرحمن الرحیم
پیامبر مهربانمان - درود و سلام خدا بر او و آلش باد - فرمود: وقتی خواستی کاری انجام دهی؛ تامل کن تا خدا راه آن را به تو نشان دهد.

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
« یا مجیب المضطر»

دارم امید عاطفتی از جناب دوست
هو المحبوب

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
کز بهر جرعهای همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق
شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
جایی که تخت و مسند جم میرود به باد
گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا
ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست
با خاک آستانه این در به سر بریم
هو الله

شب قدرست و طی شد نامه هجر
سلام فيه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که درين ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
ولو اذيتنی بالهجر و الحجر
دلم رفت و نديدم روی دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر
بر ای ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاريک می بينم شب هجر
وفا خواهی جفاکش باش حافظ
فان الربح و الخسران فی التجر
