تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...
اینجا حرف دلی نوشته بودم. پشیمان شدم. همین قدر بگویم:

هفته پیش یکی از دوستان صمیمی و قدیمی ام را از دست دادم. یک هفته ناباوری. یک هفته سختی و بغض و حسرت... و این آخری بیشتر عذابم می داد. حسرت.

هیشه در انتظار فرصتیم. فرصت های بهتری که می آیند و خودشان را به ما عرضه می کنند تا ما کارهای برزمین مانده مان را انجام دهیم و حرف های نگفته مان را بزنیم.

و آن آشنای همیشگی را فراموش می کنیم. مرگ را که به راستی در چند قدمی ماست.

حالا حسین رفته است.رفیق دوران کودکی هایم. رفیق گرمابه و گلستان نوجوانی ام. رفیق منزوی و گوشه گیر دوران جوانی ام. رفیقی که با هم خندیدیم و گریستیم. رفیق افسرده و خسته این اواخر.

دیشب با برادرم به یادش بودیم. حرف دل هردومان بود: "ما درحقش کوتاهی کردیم."

................................

عزیز دل! فاتحه ای بخوان. دعا کن. برای دوستم٬ خودم و خودت. دعا کن هیچوقت دچار حسرت و پشیمانی نشویم. نه در این دنیا نه آن دنیا.

از کم کاری هایم عذر می خواهم. زیر سایه امام مهربانمان سرفراز باشید. عیدتان مبارک

یا کنز الفقرا

گوئیا خواهد گشود از دولتم کاریکه دوش
من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل بباغ
از کریمی گوئیا در گوشه ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می کشید

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

این غزل را می توانید در نسخه قدسی از دیوان حافظ بیابید.

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

پیوسته در حمایت لطف اله باش

از خارجی هزار به یک جو نمی خرند

گو کوه تا به کوه منافق سپاه باش

چون احمدم شفیع بود روز رستخیز

گو این تن بلاکش من پرگناه باش

آن را که دوستی علی نیست کافر است

گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش

امروز زنده ام به ولای تو یا علی

فردا به روح پاک امامان گواه باش

قبر امام هشتم و سلطان دین رضا

از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

دستت نمی رسد که بچینی گلی ز شاخ

باری به پای گلبن ایشان گیاه باش


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |



دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماه رویان باد

هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

روز بود. هوا روشن بود و در پناه آن روشنایی دل انگیز و هوای خوب٬ خوش  خوشک می راندیم. بی دغدغه! کم کم رنگ آبی آسمان به سفیدی زد و نم نم باران شروع شد. بعد باران شدت گرفت. حالا جاده لغزنده شده بود و کنترل ماشین مشکل تر. اما باز خدا را شکر در روز می راندیم و خطرات رانندگی در شب را نداشتیم. باران شدیدتر می شد و جاده پرپیچ خم تر و کوهستانی تر. بعد از یک پیچ تند به سیاهی یک تونل رسیدیم. چاره ای نبود! راهمان از داخل تاریکی ها می گذشت. باید می رفتیم. داخل که شدیم ناگهان همه جا تاریک شد.
گفت: چراغ هایت را روشن کن. کلید را زدم ولی چراغ ها روشن نشد. چند بار امتحان کردم ولی انگار نه انگار٬ خراب بود. گفتم : چراغ ها کار نمی کند. خراب است.
سرم فریاد کشید: مگر نگفتم قبل از سفر به ماشین برس. مگر قرار نبود نقصش را برطرف کنی. پس اون چند روز قبل سفر چه غلطی می کردی؟!
لبم را گزیدم و به جای پاسخ به او٬ در دل بر خودم لعنت فرستادم.  خدا خدا می کردم از همین تونل به سلامت بگذرم. با خودم گفتم: از این ظلمت که رها شدم٬ اولین تعمیرگاه که برسم می دهم درستش کنند. اصلا شاید یک نویش را بخرم. شاید ماشین را هم بفروشم و از شرش راحت بشوم. شاید...
  از خیالات بازگشتم. روبرو را نگاه کردم. تاریکی بود و تاریکی...

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردون

تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان

مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل

گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان

یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست

در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان

ای نور چشم مستان در عین انتظارم

چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان

دوران همی‌نویسد بر عارضش خطی خوش

یا رب نوشته ی بد از یار ما بگردان

حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست

گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

باز آی و دل تنـگ مرا مونس جان باش

وین سـوخته را محـرم اسرار نهان باش

زان بـاده که در میـکـده عشـق فـروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
نوروز یک «فرصت» است. یک فرصت برای آنان که می خواهند تازه شدن را شروع کنند. برای آنان که احساس کرده بودند برای عوض شدن دیر شده است. برای آنان که غافل از گرمای مهر بهاری به سرمای باد پاییزی عادت کرده بودند. برای آنان که از تکرار بیهودگی ها خسته اند و دوست دارند با تمام وجود فریاد بکشند: نقطه ... سر خط!

آری٬ نوروز یک فرصت است. برای همه ی آنان که در «فصل» بهار٬ انتظار «اصل» بهار را می کشند ... و برای آنان که گوششان را خوب تیز کرده اند تا صدای سرود طبیعت و نقاش آن را از پس این تغییر و تحول بشنوند. طنین رمزآلودی که هر سال مکرر می شود : بهار آمد ... زمستان رفتنی است!

فرصتی برای نو شدن

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آنست کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

میی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش
خدایا هیچ غافل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان اینست اگر سازی وگر سوزی

به عیب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا حافظ که جاهل را هنی تر می رسد روزی

لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

خوش می دهد نشان جلال و جمال یا
ر

خوش می کند حکایت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم

زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز

بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار

در گردشند بر حسب اختیار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح

زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست

ماییم و آستانه عشق و سر نیاز

تا خواب خوش کرا برد اندر کنار دوست

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک

منت خدای را که نیم شرمسار دوست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

- - - بسم اله العاصین - - -

چون ترا در گذر ای یار نمی یارم دید
بـا که گـویم که بگوید سخنـی با یارم؟

دوش می گفت که حافظ همه رویست و ریا
بـجــز از خــاک درش بـا کـه بــــود بـازارم

 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟!

 

چه بگویم؟ یک سال گذشت؛ برای نوشتن دلم یاری نمی دهد...
شاید زبان رازگونه این دو بیت گفته باشد آنچه را که می باید:

ساقی بده آن کوزه خمخانه به درویش
کانـهــا کـه بمــردند گــل کــوزه گراننــد

چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست
افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند


مثل همیشه مگر خواجه بفریاد سکوتم برسد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
.....
...
.

ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست

ببین که در طلبت حال مردمان چونست

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

ز جام غم می لعلی که می خورم خونست

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو

اگر طلوع کند طالعم همایونست

حکایت لب شیرین کلام فرهادست

شکنج طره لیلی مقام مجنونست

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست

سخن بگو که کلامت لطیف و موزونست

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی

که رنج خاطرم از جور دور گردونست

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز

کنار دامن من همچو رود جیحونست

چگونه شاد شود اندرون غمگینم

به اختیار که از اختیار بیرونست

ز بیخودی طلب یار می کند حافظ

چو مفلسی که طلبکار گنج قارونست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

علی و شیعته هم الفائزون

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

خراب باده لعل تو هوشیارانند

ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز

وگرنه عاشق و معشوق راز دارانند

ز زیر زلف دو تا چون گذر کنی بنگر

که از یمین و یسارت چه بیقرارانند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین

که از تطاول زلفت چه سوگوارانند

نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو

که مستحق کرامت گناهکارانند

نه من برآن گل عارض غزل سرایم و بس

که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده می روم و همرهان سوارانند

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن

مرو به صومعه کانجا سیاهکارانند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

یا سریع الرضا

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد ازین روی من و آینه وصف جمال

که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد

اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی

جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
به ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم

زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميکده زادي طلبيم

اشک آلوده ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاک نهادي طلبيم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک ديده مدادي طلبيم

عشوه‌اي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شکرخنده لبت گفت مزادي طلبيم

تا بود نسخه عطري دل سودازده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم

چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم

بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگرست
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بد نام افتاد


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

بسم الله الرحمن الرحیم

پیامبر مهربانمان - درود و سلام خدا بر او و آلش باد - فرمود: وقتی خواستی کاری انجام دهی؛ تامل کن تا خدا راه آن را به تو نشان دهد.

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

طرب سرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

چو زر عزیز وجودست نظم من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ ازین راه رفت و مفلس شد




لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

« یا مجیب المضطر»

ز اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت

دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گرچه پری وشست ولیکن فرشته خوست

چندان گریستیم که هرکس که برگذشت

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

هیچست آن دهان که نیابیم ازو نشان

مویست آن میان و ندانم که آن چه موست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست

بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد

با زلف دلکش تو کرا روی گفت و گوست

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

حافظ بدست حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

هو المحبوب

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم

کز بهر جرعهای همه محتاج این دریم

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم

جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد

گر غم خوریم خوش نبود به که می‌ خوریم

تا بو که دست در کمر او توان زدن

در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما

با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم

چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا

ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم

از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست

با خاک آستانه این در به سر بریم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

هو الله

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

شب قدرست و طی شد نامه هجر

سلام فيه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که درين ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

ولو اذيتنی بالهجر و الحجر

دلم رفت و نديدم روی دلدار

فغان از اين تطاول آه از اين زجر

بر ای  ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاريک می بينم شب هجر

وفا خواهی جفاکش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |