تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...
روحش شاد و روانش محشور با اولیای حق باد.



باز آ كه ملك جان به فروغ تو خرم است
اي ماه من كه روي تو خورشيد عالم است
باز آ كه از فروغ تو اي ماه دلفروز
صبح زمانه تيره تر از شام ماتم است
دور از حريم وصل تو اي كعبه اميد
چشمم بسان چشمه جوشان زمزم است
تا سر نهم به پاي تو اي گلبن مراد
همچون بنفشه پيش سمن قامتم خم است
اي از تو جمع خاطر شوريدگان ببين
كار جهان ز فتنه ي ايام در هم است
بنگر بناي مردمي و مهر گشته سست
اي آنكه پشت ملك بقا از تو محكم است
اي خادم در تو سليمان ببين كنون
در دست ديو فتنه گر مهر خاتم است
باز آي و بازگير ز اهريمنان نگين
اي آنكه نفس خاتم تو اسم اعظم است
باز آي و روح در تن اين مردگان بدم
اي آنكه زنده از دمت عيسي بن مريم است
تا از ستيغ غيب برآيي چو آفتاب
در التهاب جان جهاني چو شبنم است
باز آي اي طبيب روان هاي بيقرار
بر خفتگان غمزده لطف تو مرهم است

لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

اگر می شد صدا را دید

چه گل هایی

               چه گل هایی!

که از باغ صدای تو

      به هر آواز می شد  چید.


اگر می شد صدا را دید...


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
اینجا حرف دلی نوشته بودم. پشیمان شدم. همین قدر بگویم:

هفته پیش یکی از دوستان صمیمی و قدیمی ام را از دست دادم. یک هفته ناباوری. یک هفته سختی و بغض و حسرت... و این آخری بیشتر عذابم می داد. حسرت.

هیشه در انتظار فرصتیم. فرصت های بهتری که می آیند و خودشان را به ما عرضه می کنند تا ما کارهای برزمین مانده مان را انجام دهیم و حرف های نگفته مان را بزنیم.

و آن آشنای همیشگی را فراموش می کنیم. مرگ را که به راستی در چند قدمی ماست.

حالا حسین رفته است.رفیق دوران کودکی هایم. رفیق گرمابه و گلستان نوجوانی ام. رفیق منزوی و گوشه گیر دوران جوانی ام. رفیقی که با هم خندیدیم و گریستیم. رفیق افسرده و خسته این اواخر.

دیشب با برادرم به یادش بودیم. حرف دل هردومان بود: "ما درحقش کوتاهی کردیم."

................................

عزیز دل! فاتحه ای بخوان. دعا کن. برای دوستم٬ خودم و خودت. دعا کن هیچوقت دچار حسرت و پشیمانی نشویم. نه در این دنیا نه آن دنیا.

از کم کاری هایم عذر می خواهم. زیر سایه امام مهربانمان سرفراز باشید. عیدتان مبارک

یا کنز الفقرا

گوئیا خواهد گشود از دولتم کاریکه دوش
من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل بباغ
از کریمی گوئیا در گوشه ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می کشید

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |