
اگر می شد صدا را دید
چه گل هایی
چه گل هایی!
که از باغ صدای تو
به هر آواز می شد چید.
اگر می شد صدا را دید...
هفته پیش یکی از دوستان صمیمی و قدیمی ام را از دست دادم. یک هفته ناباوری. یک هفته سختی و بغض و حسرت... و این آخری بیشتر عذابم می داد. حسرت.
هیشه در انتظار فرصتیم. فرصت های بهتری که می آیند و خودشان را به ما عرضه می کنند تا ما کارهای برزمین مانده مان را انجام دهیم و حرف های نگفته مان را بزنیم.
و آن آشنای همیشگی را فراموش می کنیم. مرگ را که به راستی در چند قدمی ماست.
حالا حسین رفته است.رفیق دوران کودکی هایم. رفیق گرمابه و گلستان نوجوانی ام. رفیق منزوی و گوشه گیر دوران جوانی ام. رفیقی که با هم خندیدیم و گریستیم. رفیق افسرده و خسته این اواخر.
دیشب با برادرم به یادش بودیم. حرف دل هردومان بود: "ما درحقش کوتاهی کردیم."
................................
عزیز دل! فاتحه ای بخوان. دعا کن. برای دوستم٬ خودم و خودت. دعا کن هیچوقت دچار حسرت و پشیمانی نشویم. نه در این دنیا نه آن دنیا.
از کم کاری هایم عذر می خواهم. زیر سایه امام مهربانمان سرفراز باشید. عیدتان مبارک
گوئیا خواهد گشود از دولتم کاریکه دوش
من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل بباغ
از کریمی گوئیا در گوشه ای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می کشید
