این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟
پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟
شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!
پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟
آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟
دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟
دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟
این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟
این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است
این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟
آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟
بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!
مهرماه ۸۸

ما خیل بندگانیم، ما را تو میشناسی
هر چند بیزبانیم، ما را تو میشناسی
ویرانهایم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنكه بینشانیم، ما را تو میشناسی
با هركسی نگوییم راز خموشیِ خویش
بیگانه با كسانیم، ما را تو میشناسی
آیینهایم و هرچند لب بستهایم از خلق
بس رازها كه دانیم، ما را تو میشناسی
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم، ما را تو میشناسی
از ظن خویش هركس از ما فسانهها گفت
چون نایْ بیزبانیم، ما را تو میشناسی
در ما صفای طفلی نفسُرد از هیاهو
گلزارِ بیخزانیم، ما را تو میشناسی
آیینهسان برابر گوییم هرچه گوییم
یكرو و یكزبانیم، ما را تو میشناسی
خطِ نگه نویسد حال درون ما را
در چشمِ خود نهانیم، ما را تو میشناسی
لببسته چون حكیمان، سرخوش چو كودكانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو میشناسی
با دُرد و صاف گیتی گه سرخوشیست، گه غم
ما دُرد غم كشانیم، ما را تو میشناسی
از وادیِ خموشی راهی به نیكروزیست
ما روزبه از آنیم، ما را تو میشناسی
كس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم»
بهر كسان امانیم، ما را تو میشناسی

هنوز روی تو را حسن بی نظیری هست
هنوز بر سر کویت گرفت و گیری هست
تو از کساد محبت غمین مشو صیاد
هنوز در قفست همچو من اسیری هست
ز وجه لطف تو کامی نمی رسد ما را
نشسته ایم در این اشتیاق دیری هست
معلما به بد و خوب دهر ساخته ایم
میسر ار که حصاری نشد حصیری هست
چو باغبان ز چمن بی تمتعی شادیم
که دست چیدنی ار نیست چشم سیری هست

یک شب ستاره ای خرد
فریاد زد که ای ماه
تا چند خود نمایی؟
آن گاه
ماه غمگین
آهی کشید و با دست
خورشید را نشان داد!
یک شب ستاره ای خرد
از فرط خستگی مرد!
