
همچون شهاب می گذرم در زلال شب...
از دشت های خالی و خاموش
از پیچ و تاب گردنه ها،
قعر دره ها...
نور چراغ ها،
چون خوشه های آتش
در بوته های دود
راهی میان ظلمت شب باز می کند
همراه من، ستاره غمگین و خسته ای
در دوردست ها
پرواز می کند
×××
نور غریب ماه
نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها
تن می کند رها.
بازوی لخت گردنه پیچیده کام جو
بر دور سینه هوس انگیز تپه ها
باد از شکاف دامنه فریاد می زند...
من همچو باد می گذرم روی بال شب...
×××
در هر دو سوی راه
غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست
با برگ های سوخته،
باشاخه های خشک
سر می کشند در پی هم خارهای گیج
گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها،
مبهوت می درخشد و مسحور می شود!
گاهی صدای "وای" کسی از فراز کوه
در های و هوی همهمه ها دور می شود.
×××
ای روشنایی سحر، ای آفتاب پاک!
ای مرز جاودانه نیکی!
من با امید وصل تو شب را شکسته ام
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه
سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب!
وقتی تو نباشی شادی توهم است و غم حقیقت. این دو -غم و شادی- از ازل با هم بوده اند و از آن زمان که تو رخ در نقاب غیبت کشیدی غم را بر صدر دل ما نشاندی. عده ای از شادی چهره ی رنگارنگ دیگری ساختند و بردل عرضه کردند اما شادی های دروغین را کی توان مقابله با غم راستینی بود که سالها در دل آدمی ریشه دوانده و او را به انزوایی گریزناپذیر کشانده بود؟ و اینک این غمِ گم کردن آن شادی از دست رفته است که بر دل سنگینی می کند... چه کورند آنان که درخشش انوار آن شادی وعده داده شده را در میان انگشتان تو نمی بینند و چه شوربختند آنان که گمشده دل خویش را در میان انبان غم های بزک شده جستجو می کنند.
شادی با رفتن تو رفت! تو بیایی غم می رود؛ آنچنان که شب می رود و صبح بر می آید... آیا صبح نزدیک نیست؟/هیهات

در بگشایید
شمع بیارید
عود بسازید
پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب...
شاید
این از غبار راه رسیده
آن سفری همنشین گمشده باشد.

مرد جذامی حاشیه خیابان
زل زده بود به زیباترین دختر شهر...
