طعم تلخ دوری از دوست را کسی با ذره ذره وجودش درک می کند که با ذره ذره وجودش طعم شیرین وصالش را چشیده باشد. دوری از دوست برای کسی که مقرب اوست سنگین تر و ناگوارتر است چه او دیده است آنچه دیگران ندیده اند یا بهتر است بگویم دیده است آنچه تا کنون خود ندیده بود و تجربه کرده است آنچه تا پیش از آن برایش معنا و مفهومی نداشت. این وصال برای کسی که بدان -حتی به گوشه ای از وسعت لذت بی انتهای آن- دست یابد بدان مایه ارزشمند است که حتی "تصور" هجران پس از وصال برایش دردناک و زهرآگین باشد. اما گویا سنت این جهان برای ما غریبه ها بسیار بی رحمانه است. بالاخره (گاهی حتی ناگهان) نور روزگار وصال به سر می آید و تاریکی هجران بر وجودت مستولی می شود. آن زمان است که غمی مبهم در دلت خانه می کند٬ که نمی دانی چیست٬ از کجاست٬ درمانش چیست؟ آن زمان است که آتشی در درونت افروخته می شود که سردی آه و اشک شبانه را یارای مقابله با گرمی آن نیست.
و این آتش آن زمان سوزاننده تر است که باعث و بانی این هجران "خود تو" باشی.../هیهات
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی بدست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا ننشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته است و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه شیرین گوار توست

شب عبور شما را شهاب لازم نیست
که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است
برای چیدن گل٬ انتخاب لازم نیست
خیال دار تو را خصم از چه می بافد؟
گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست
ز بس که گریه نکردم گلوی بغض شکست
برای غسل دل مرده آب لازم نیست
کجاست جای تو؟ -از آفتاب می پرسم-
سوال روشن ما را جواب لازم نیست
ز پشت پنجره برخیز تا به کوچه رویم
برای دیدن تصویر قاب لازم نیست
شاعری شعری گفت
هبلی تازه
به دنیا آمد!
***
شاعری وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به "نگهبانی" داد!
***
شاعری خنجر خورد
شعرش از گرده
به پیراهن ضارب پاشید!
***
پیش چشم شاعر
جدولی حل می شد
عشق مختل می شد!
***
شاعری قبله نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!
