به آینده
اشارتی روشن بود
آن سیل زخمدار اسارت
که در بستری برهنه
می رفت
و پیشاپیش
جرس آفتاب
خسارت انسان را
ذره ذره می نواخت
*****
بر چکاد چوب و آهن
تو آن ترنم لاریبی
که تازیانه تحریف
هرگز به گرد صراحتت نمی رسد
اینک قاریان قبیله من
تارهای صوتی خود را
به روایت تو
شانه می زنند
ای معلم سوم!
و چه فصیح می دانند
تاریخ حماسه های بلیغ
از آوردن یک سوره
-مثل نگاه تو-
تا حشر عاجز است...
*****
نه٬ هرگز
بر گلوی مبین تو
انکار خنجر و زوبین
خدشه ای وارد نکرد
هنوز رسا و بلندی: الف
لام
میم ...

ز کویت ای برادر با دو چشم خونفشان رفتم
ز بار رنج و غم با قامتی همچون کمان رفتم
تو گر از خون خود این سرزمین را گلستان کردی
ولی من همچو بلبل با فغان زین گلستان رفتم
امیدم بود روزی سوی یثرب با تو برگردم
به سوی شام آخر بی تو ای آرام جان رفتم
بمان ای کاروان سالار فارغ دل در این منزل
که من با کاروانی حسرت و آه و فغان رفتم
تو ماندی با شهیدان در زمین کربلا و من
به سوی شام همراه زنان و کودکان رفتم
تو کردی آشیان در این چمن ای عندلیب جان
من آخر بال و پر بشکسته از این آشیان رفتم
به سوی غربت از این دشت با صد ناله و شیون
به همراه اسیران چون درای کاروان رفتم
به یاد تو کمال از سوز دل پیوسته می گوید
ز کویت ای برادر با دو چشم خونفشان رفتم
چهره اش را باد
در آغوش كشيد
بر خاك افتاده بود
خون آلود... خون آلود
بر ساق پايش
نيشي و چنگال نشسته بود
«تو كه هستي،
سبزه روي زيبا؟»
باد گفت
خاموشي چهره اش پاسخ داد:
«تاريخ مقتول توام.»

ای که صدپاره چو گل در ره جانان تن توست
ســرخ رو پرچــم اســلام ز پیراهــن توست
سربلند از سر پر نور تو شد نیزه٬ ولی
آن که خم پیش ستمکار نشد گردن توست
هرکجا روشنی از پرتو آزادگی است
به خدا جلوه ای از مشعله ی روشن توست
بیــم بیـدادگـر از نـام و مـرام تـو بـود
که ستم سوز ترین خلق به پیراهن توست
عشق را سرخوشی از نغمه ی جان پرور تو
عقل را روشنی از تابش نورافکن توست
ای حسینی که تو را دامن زهرا(س) پرورد
دست دل های جگرسوخته بر دامن توست
هرچه را داشته ای٬ در ره دین باخته ای
شاهد و دعوی من٬ پیکر و پیراهن توست
نه همین خوابگهت در حرم کرب و بلاست
که به هـــر دل حقیقــت طلبــد مدفن توست
گرچه خوارست «چمن» بر سر کویت نه عجب
که گل باغ جهان شاخه ای ا گلشن توست
