این غزل را می توانید در نسخه قدسی از دیوان حافظ بیابید.

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش
پیوسته در حمایت لطف اله باش
از خارجی هزار به یک جو نمی خرند
گو کوه تا به کوه منافق سپاه باش
چون احمدم شفیع بود روز رستخیز
گو این تن بلاکش من پرگناه باش
آن را که دوستی علی نیست کافر است
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش
امروز زنده ام به ولای تو یا علی
فردا به روح پاک امامان گواه باش
قبر امام هشتم و سلطان دین رضا
از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش
دستت نمی رسد که بچینی گلی ز شاخ
باری به پای گلبن ایشان گیاه باش
ای دل مخواه کام که حاصل نمی شود
حق از برای کام تو باطل نمی شود
لذت شناس نیست که از دوست غافل است
لذت کسی شناخت که غافل نمی شود
تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفس
از دل خیال روی تو زایل نمی شود
زنده است آنکه در ره تو می شود شهید
مرده است آنکه بهر تو بسمل نمی شود
رو دل به دست آر به سعی از گداز تن
تن در گداز تا ندهی٬ دل نمی شود
تن گر دهی به آنچه نوشته است در ازل
رنجی که می رسد به تو باطل نمی شود
عاقل اگر به عشق دهد دل میسر است
عاشق ولی به موعظه عاقل نمی شود
جاهل اگر رود ز پی علم می شود
عالم محقق است که جاهل نمی شود
ای فیض راه میکده عشق پیش گیر
دل بی طواف میکده کامل نمی شود
اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام
خارم ولی بسایه گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر بگریبان کشیدهام
چون خک در هوای تو از پا افتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده ام
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام
