می نگرم به خود. چه هستم؟ چه کرده ام؟ لاشه ای افتاده بر خاک سرد ناامیدی. از آن زمانی که به یاد می آورم روزاروز کوچک و کوچک تر می شوم و به یاد آن روزهای زندگی بزرگانه٬ دوران کودکی و دریادلی٬ حسرت می خورم. حال که در قعر چاه ندانم کاری نشسته ام٬ می دانم رکود٬ مساوی است با پسرفت و مقدمه سقوط.
می خواهم دوباره شروع کنم تا جبران کنم تمام این سرخوردگی ها و شکستن های درون را. می خواهم راه بیافتم اما ... اما کدام راه؟! می دانی که راه های زیادی را رفته ام و برگشته ام و باز خسته و سوخته٬ خود را بر نقطه نخست یافتم. می دانم که شکستی ام تا بدانم که شکستنی ام و چه بهای سنگینی برای این دانستن پرداختم. حالا منم که می دانم نه منم که تویی... این تویی٬ ای راهنما... ای نفس... ای نزدیکتر از من به من... نشسته ام به انتظارت ولی طاقت ندارم. صبرم اندک است. می ترسم راه بیافتم. از راه٬ از تاریکی٬ از خودم وحشت دارم. بیا با هم برویم. دستم را در گرمای دستت بفشار. تو جلو برو و من پشت سرت٬ عزیز دلم! راه کدام است؟... بیا.
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای ایت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس
دلا خوبان دل خونین پسندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بیمشتری نیست
گروهی آن گروهی این پسندند
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
الهی گردن گردون شود خرد
که فرزندان آدم را همه برد
یکی ناگه که زنده شد فلانی
همه گویند فلان ابن فلان مرد
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند
در آخر خاک راهی عاقبت هیچ
به قبرستان گذر کردم کم وبیش
بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بیکفن در خاک رفته
نه دولتمند برده یک کفن بیش
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد-
می افتد
اما
او سبز بود وگرم که
افتاد
روز
بود. هوا روشن بود و در پناه آن روشنایی دل انگیز و هوای خوب٬ خوش خوشک
می راندیم. بی دغدغه! کم کم رنگ آبی آسمان به سفیدی زد و نم نم باران شروع
شد. بعد باران شدت گرفت. حالا جاده لغزنده شده بود و کنترل ماشین مشکل تر.
اما باز خدا را شکر در روز می راندیم و خطرات رانندگی در شب را نداشتیم.
باران شدیدتر می شد و جاده پرپیچ خم تر و کوهستانی تر. بعد از یک پیچ تند
به سیاهی یک تونل رسیدیم. چاره ای نبود! راهمان از داخل تاریکی ها می
گذشت. باید می رفتیم. داخل که شدیم ناگهان همه جا تاریک شد.
گفت:
چراغ هایت را روشن کن. کلید را زدم ولی چراغ ها روشن نشد. چند بار امتحان
کردم ولی انگار نه انگار٬ خراب بود. گفتم : چراغ ها کار نمی کند. خراب است.
سرم فریاد کشید: مگر نگفتم قبل از سفر به ماشین برس. مگر قرار نبود نقصش را برطرف کنی. پس اون چند روز قبل سفر چه غلطی می کردی؟!
لبم
را گزیدم و به جای پاسخ به او٬ در دل بر خودم لعنت فرستادم. خدا خدا می
کردم از همین تونل به سلامت بگذرم. با خودم گفتم: از این ظلمت که رها
شدم٬ اولین تعمیرگاه که برسم می دهم درستش کنند. اصلا شاید یک نویش را
بخرم. شاید ماشین را هم بفروشم و از شرش راحت بشوم. شاید...
از خیالات بازگشتم. روبرو را نگاه کردم. تاریکی بود و تاریکی...

میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه مینماید بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل
گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست
در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
دوران همینویسد بر عارضش خطی خوش
یا رب نوشته ی بد از یار ما بگردان
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست
گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان
من رشک می برم:
به خاربوته تنهایی
که بر نشیب فراموش گشته کوهی
به دست باد سپرده ست گیسوانش را
من رشک می برم:
به یک پرنده کوچک
که اوج پروازش
ز شاخه های تمشکی٬ به شاخه بیدی است...
من رشک می برم:
به جاری همه ی قطره های آن آبی
که از بن برف٬
و از سر سنگ٬
تمام بازوی یک پونه ی بهاری را
هماره می شوید...
من رشک می برم:
به خواب راحت یک ماهی قزل آلا
درون بستر یک رودبار زمزمه گر
من رشک می برم:
به خاربوته ی تنها
به یک پرنده خرد
به پونه های بهاری
به خواب راحت ماهی...
به هرچه، هرچه در آن جلوه ای ز آزادی است
-*-*-*-*-*-*-*-
شعر را که نوشتم و فرستادم روی سایت، تازه یادم آمد که فردا روز قدس است و بیجا نبود اگر نوشته ای در حق فلسطین می نوشتم؛ خواستم شعر و موضوع این مطلب را عوض کنم اما منصرف شدم. دیدم دوباره کاری می شود! حالا شعر را دوباره بخوانید...
