
من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم
تصویر هزار آینه حیرانی خویشم
صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه
هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم۱
عالم همه هرچند که زندان من و توست
از این همه آزادم و زندانی خویشم
تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دست
چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم
فردایی اگر باشد باز از پی امروز
شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم۲
حافظ مگر از عهده وصف تو برآید
با حسن تو حیران غزلخوانی خویشم
*********
۱- مرا به یاد این بیت از آیت الله خامنه ای(امین) می اندازد :
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی / عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم
۲- گر مسلمانی از این است که حافظ دارد / آه اگر از پی امروز بود فردایی (حافظ)

فقیر کوری با گیتی آفرین میگفت
که ای ز وصف تو الکن٬ زبان تحسینم
ز نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر
که من نه د خور لطف و عطای چندینم
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت
که تا جواب نگویی٬ ز پای ننشینم
من ار سپاس جهان آفرین کنم٬ نه شگفت
که تیزبین و قوی پنجه تر ز شاهینم
ولی تو کوری و ناتندرست و حاجتمند
نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
چه نعمتی است ترا٬ تا به شکر آن کوشی
به حیرت اندر این کار٬ چون تو مسکینم
بگفت کور: از این به٬ چه نعمتی خواهی؟
که روی چون تو فرومایه را نمی بینم!

حلقه ی آن در شدنم آرزوست
بر در او سر زدنم آرزوست
خاک درش بوده سرم سال ها
باز هوای وطنم آرزوست
تا که به جان خدمت جانان کنم
دامن جان بر زدنم آرزوست
بهر تماشای سراپای او
دیده سراپا شدنم آرزوست
دیده ام از فرقت او شد سفید
بویی ازآن پیرهنم آرزوست
مرغ دلم در قفس تن بمرد
بال پر و جان زدنم آرزوست
بر در لب٬ قفل خموشی زدم
سوی خموشان شدنم آرزوست
عشق مهل فیض که با جان رود
زنـــدگـــی در کفنــم آرزوســت

بر ایوان کسری حکیمی نگاشت
کزین کاخ باید گذشت و گذاشت
اگر هوشمندی و فرزانه ای
بنا کن به ملک بقا خانه ای
اگر داری ای مرد فرزانه هوش
به تعمیر دلهای ویرانه کوش
دل دردمندی ز خود شاد کن
به لطفی یکی خانه آباد کن
