تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

پایش بگشایند و پریدن نگذارند

بر کی نگرم؟ چون به تو دیدن نگذارند

وز کی شنوم؟ کز تو شنیدن نگذارند

ای وای بر آن مرغ گرفتار که در دام

پایش بگشایند و پریدن نگذارند

افسوس که از شربت وصل تو رفیقان

نوشند و به این خسته چشیدن نگذارند

آن لاله که بوی جگر سوخته اش نیست

از تربت ما کاش دمیدن نگذارند

تا کی به ره وصل تو بی فایده کوشم

ما را چو به این کام رسیدن نگذارند

این با که توان گفت که ما را دل غمگین

خون گشته و از دیده چکیدن نگذارند

چون خاک شوم، از ستم هجر تو ترسم

پای تو به این خاک رسیدن نگذارند

این رسم قدیمست که در صیدگه عشق

بر خاک فتد صید و تپیدن نگذارند

کافیست مرا بویی از آن سنبل مشکین

گیرم گلی از باغ تو چیدن نگذارند

جویی چه طبیب از خم  آن زلف رهایی؟

خوش باش کزین دام رهیدن نگذارند

...........................................

سوال نظرسنجی وبلاگ تغییر کرد.

برای مشاهده نتایج نظرسنجی پیشین به ادامه مطلب توجه کنید.


ادامه مطلب

لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

چه کسی فکر می کرد آن مرد بی سوادی که برای خادمی به مدرسه طلاب دینی آمده بود روزی شاعری بشود که هر آشنای اهل دلی در زمان دلتنگی هایش اشعار او را زمزمه کند و دوبیتی هایش نمادی بشوند از عشقی آتشین که در قالبی از سادگی و یکرنگی به ظهور می رسند.
تندیسی از 
صداقت... آنچه که معشوق آن را بسیار دوست میدارد.
باباطاهر را باید در غم دلهای اسیران روزگار هجران جست. در دشت هایی که باد صبا آواز های دشتی عاشقان بی دل را به دیار یار روانه می سازد. عزیزا کاسه چشمم سرایت ...
بنگرید که چگونه باباطاهر در تک تک ابیاتش٬ سخن جلال الدین را مکرر می کند که:
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی

هرچه می خواهد دل تنگت بگوی

نپرسی حال یار دلفکارت

که هجران چون کند با روزگارت

ته که روز و شوان در یاد مویی

هزارت عاشقه با مو چه کارت

 ******

دلم بی وصل ته شادی مبیناد

زدرد و محنت آزادی مبیناد

خراب آباد دل بی مقدم تو

الهی هرگز آبادی مبیناد

 ******

بیته یارب به بستان گل مرویاد

وگر روید کسش هرگز مبویاد

بیته هر گل به خنده لب گشاید

رخش از خون دل هرگز مشویاد

 ******

خوشا آنانکه سودای ته دیرند

که سر پیوسته در پای ته دیرند

بدل دیرم تمنای کسانی

که اندر دل تمنای ته دیرند

 ******

خوشا آنان که با ته همنشینند

همیشه با دل خرم نشینند

همین بی رسم عشق و عشقبازی

که گستاخانه آیند و ته بینند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |


چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟

اگر در من نگه کردی نگارم

بدیدی گر فراقش چونم آخر

بپرسیدی دمی حال فگارم

نکرد آن دوست از من یاد روزی

به کام دشمنان شد روزگارم

چرا خواهد به کام دشمنانم

چو می‌داند که او را دوست دارم؟

عزیزی بودم اول بر در او

عزیزان، بنگرید: آخر چه خوارم؟

فرو شد روز من بی‌مهر رویش

چو شب تیره شده است این روزگارم

نه دلداری که باشد مونس دل

نه غمخواری که باشد غمگسارم

نمی‌دانم که دامان که گیرم؟

که تا از جیب محنت سر برآرم

عراقی، دامن غم گیر و خوش باش

که هم با تو درین تیمار یارم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |