تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...
مرا «لیاقت» وصال نیست اما تو را این «عنایت» هست. عتابت هم عین «مهر» است. می خواهی صدایت کنم. آخر می دانم! صدایم را دوست داری آنگاه که تو را می خوانم. دوست داری نام خود را از زبان من بشنوی. در برابر عتاب تو، کج خلقی و شکوه جایز نیست. باید صبر کرد و دم نزد... و چه دشوار است این «صبر کردن»، آن زمان که درد؛ درد دیگری است...

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

به چند حیله شبی در فراق روز کنم؟

کسی که روی تو دیدست حال من داند

که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند

مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست

که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند

هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد

دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند

اگر به دست کند باغبان چنین سروی

چه جای چشمه که بر چشم‌هات بنشاند

چه روزها به شب آورد جان منتظرم

به بوی آن که شبی با تو روز گرداند

به چند حیله شبی در فراق روز کنم

و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند

جفا و سلطنتت می‌رسد ولی مپسند

که گر سوار براند پیاده درماند

به دست رحمتم از خاک آستان بردار

که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند

چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را

حدیث دوست بگویش که جان برافشاند

پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد

نه هر که گوش کند معنی سخن داند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
در هجر تو بایست که یک عمر بنالم

دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست
گلزار به آسایش کنج قفسم نیست

می گریم و چون شمع امیدی ز کسم نیست
می نالم و مانند جرس دادرسم نیست

در هجر تو بایست که یک عمر بنالم
افسوس که از ضعف بجز یک نفسم نیست

گرمست ز بس صحبت دستم به گریبان
مخمورم و بر ساغر می دسترسم نیست

بر هم زدم از ذوق اسیری پر و بالی
ورنه سر پرواز ز کنج قفسم نیست

چیند همه کس دامن گل زین چمن و من
چون غنچه بجز چیدن دامان هوسم نیست

از قطره شبنم ز گلستان چه درآید
از بهر تماشای تو این دیده بسم نیست

دل بسکه طبیب از غم عشقش شده روشن
برخاطر آیینه غبار از نفسم نیست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند ...

«دردی اگر داری و همدردی نداری٬

با چاه آن را درمیان بگذار!

                                 با چاه!

غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه!»

گفتند این را پیش از این اما نگفتند٬

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند٬

آنگاه دردت را کجا فریاد کن.

                                              آه!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

مرهون استقامت آن سبز قامیتم

با آنکه آبدیده دریای طاقتیم
آتش گرفته ایم که غرق خجالتیم

امروز اگر به سایه راحت نشسته ایم
مرهون استقامت آن سبز قامتیم

این دست ها ادامه دست وفای توست
امروز اگر بزرگ تر از بی نهایتیم

ما بی تو چیستیم؟ چه می دانم ای عزیز!
ما هیچ نیستیم٬ سراپا حقارتیم

تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر
ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

مرد ماهیگیر

طعمه هایش را به دریا ریخت

شادمان برگشت

در میان تور خالی

مرگ

     تنها

           دست و پا می زد!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
نوروز یک «فرصت» است. یک فرصت برای آنان که می خواهند تازه شدن را شروع کنند. برای آنان که احساس کرده بودند برای عوض شدن دیر شده است. برای آنان که غافل از گرمای مهر بهاری به سرمای باد پاییزی عادت کرده بودند. برای آنان که از تکرار بیهودگی ها خسته اند و دوست دارند با تمام وجود فریاد بکشند: نقطه ... سر خط!

آری٬ نوروز یک فرصت است. برای همه ی آنان که در «فصل» بهار٬ انتظار «اصل» بهار را می کشند ... و برای آنان که گوششان را خوب تیز کرده اند تا صدای سرود طبیعت و نقاش آن را از پس این تغییر و تحول بشنوند. طنین رمزآلودی که هر سال مکرر می شود : بهار آمد ... زمستان رفتنی است!

فرصتی برای نو شدن

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آنست کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

میی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش
خدایا هیچ غافل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان اینست اگر سازی وگر سوزی

به عیب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا حافظ که جاهل را هنی تر می رسد روزی

لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |