جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

کسی که روی تو دیدست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست
که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد
دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
اگر به دست کند باغبان چنین سروی
چه جای چشمه که بر چشمهات بنشاند
چه روزها به شب آورد جان منتظرم
به بوی آن که شبی با تو روز گرداند
به چند حیله شبی در فراق روز کنم
و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند
جفا و سلطنتت میرسد ولی مپسند
که گر سوار براند پیاده درماند
به دست رحمتم از خاک آستان بردار
که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند
چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را
حدیث دوست بگویش که جان برافشاند
پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد
نه هر که گوش کند معنی سخن داند

«دردی اگر داری و همدردی نداری٬
با چاه آن را درمیان بگذار!
با چاه!
غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه!»
گفتند این را پیش از این اما نگفتند٬
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند٬
آنگاه دردت را کجا فریاد کن.
آه!

با آنکه آبدیده دریای طاقتیم
آتش گرفته ایم که غرق خجالتیم
امروز اگر به سایه راحت نشسته ایم
مرهون استقامت آن سبز قامتیم
این دست ها ادامه دست وفای توست
امروز اگر بزرگ تر از بی نهایتیم
ما بی تو چیستیم؟ چه می دانم ای عزیز!
ما هیچ نیستیم٬ سراپا حقارتیم
تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر
ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم
مرد ماهیگیر
طعمه هایش را به دریا ریخت
شادمان برگشت
در میان تور خالی
مرگ
تنها
دست و پا می زد!
آری٬ نوروز یک فرصت است. برای همه ی آنان که در «فصل» بهار٬ انتظار «اصل» بهار را می کشند ... و برای آنان که گوششان را خوب تیز کرده اند تا صدای سرود طبیعت و نقاش آن را از پس این تغییر و تحول بشنوند. طنین رمزآلودی که هر سال مکرر می شود : بهار آمد ... زمستان رفتنی است!

