یادش بخیر تقریبا ۵ سال پیش یکی از همدلان برایم خواند و لذت بردم. بعضی قسمت هایش در خاطرم ماند تا اینکه دیروز دوباره پیدایش کردم مثل یک گمشده! و خوشحالی سهم من بود. بوی دلتنگی های هیهات را می دهد. یادش بخیر آن روزها...ساعت ها...لحظه ها...
بخوانید. زیبا است و خودمانی! برآمده از دل... و لاجرم بر دل نشیند...

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان
پوچ و بس تند، چنان باد دَمان
همه تقصیر من است، این که خودم میدانم
که نکردم فکری
که تامل ننمودم، روزی
ساعتی یا آنی
که چه سان میگذرد عمر گران؟
کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
نتوان خندیدن
هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می آئیم؟
بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت
نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه:
که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر بَرَد، کام رانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این نیز، بر او عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون باید فکر آینده کند
دیگری آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند
سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ
به چه سان دی بُگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دَمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مُفت
من نفهمدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات
آن کسانیکه نمیدانستند زندگی یعنی چه؟
رهنمایم بودند
عمرشان طی شد
بیهوده و بی ارزش و کار
و مرا میگفتند که چو آنان باشم
که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش
فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال
فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت:
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش فهمیدم
حال میپندارم، هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گُسَلَم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم
در ره کشف حقایق کوشم
زره جنگ، برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه، گرچه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مُثمِر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
.jpg)
گشته در راهت غبارآلود روی زرد ما
می رسیم از گرد راه این است راه آورد ما
در هوای شمع رویت قطره های اشک گرم
دمبدم بر آه چهره می بندد ز آه سرد ما
بس که از یاران و همدردان جدا افتاده ایم
گشته است از بی کسی همدرد ما هم، درد ما
با گیاه شورپرور فرقت باران نکرد
آنچه هجران کرد با جان بلاپرورد ما
گر عیاذالله از ما بر دلت گردی بود
حسبتالله به باد نیستی ده گرد ما
گرد از جمعیت دلها برآرد بی درنگ
چون ز گرد ره شود پیدا سوار فرد ما
دوش آن وحشی شمایل محتشم را دید و گفت:
باز پیدا گشت مجنون بیابان گرد ما

هر چند که در کوی تو مسکین و فقیرم
رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم
خاریم و طربنک تر از باده بهاریم
خکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم
از نعره مستانه ما چرخ پر آواست
جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم
از ساغر خونین شفق باده ننوشیم
وز سفره رنگین فلک لقمه نگیریم
بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند
ایینه صبحیم و غباری نپذیریم
ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم
هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پک ضمیریم
از شوق تو بی تاب تر از باد صباییم
بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم
آن کیست که مدهوش غزلهای رهی نیست ؟
جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم
هیچ می دانی چرا چون موج٬
در گریز از خویشتن٬ پیوسته می کاهم؟
-زان که بر این پرده تاریک٬
این خاموشی نزدیک٬
آنچه می خواهم نمی بینم٬
و آنچه می بینم نمی خواهم.

عشق نگار، سر سویدای جان ماست
ما خاکسار کوی تو تا در توان ماست
با خلدیان بگو که شما و قصور خویش
آرام مـا به ســایه ســـرو روان ماسـت
فردوس وهرچه هست در آن،قسمت رقیب
رنج و غمی که میرسد از او از آن ماست
با مدعی بگو که تو و جنت النعیم
دیدار یار، حاصل سر نهان ماست
ساغر بیار و باده بریز و کرشمه کن
کاین غمزه روح پرور جان و روان ماست
این باهشان و علم فروشان و صوفیان
می نشنوند آنچه که ورد زبان ماست

گفتی که در این زمانه باید نان داشت
من می گویم: نان عزیز است ولی
آیا به سکوت می شود ایمان داشت؟

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
آن آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره ،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب میخواند شما را .
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر،گه پا .
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش
میرود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید:
_"آی آدمها" .....
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها".......
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
در بزم تو هرکس که می ناب خورد
دور از تو به جای باده خوناب خورد
یا رب نرسد ز سنگش آسیب شکست
جامی که ازو تشنه لبی آب خورد
*****
هرگز دل من به عیش فیروز مباد
بی ناله زار و آه جانسوز مباد
گر روز خوش اینست که یاران دارند
یا رب شب محنت مرا روز مباد
*****

تا از تو ز جور فلک افتادم دور
یکدم دل خویش را ندیدم مسرور
مشتاق توام چون به گلستان، بلبل
محتاج توام چون به صبوحی مخمور
*****
گفتی که کیم؟ گوشه نشینی که مپرس
خو کرده به هجر نازنینی که مپرس
می نوش به شادی و تو خوش باش که من
دارم دلی و دل حزینی که مپرس
*****
ای آنکه چو بگذری تو بر یاد دلم
جز گریه نگیرد ز غمت داد دلم
تا از تو جدا فتادم ای وای به من
یادت نرسد اگر به فریاد دلم
دیروز٬
-چون دو واژه به یک معنی-
از ما دوگانه٬
هر یک
سرشار دیگری
اوج یگانگی.
و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر
یک افق
بی نقطه تلاقی و دیدار
حتی٬
در جاودانگی.
من سكوت خويش را گم كرده ام !
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من ، كه خود افسانه مي پرداختم ،
عاقبت افسانه مردم شدم !
اي سكوت ، اي مادر فريادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،
چون شراب كهنه ، شعرم تازه بود .
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت ، اي مادر فريادها !
گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من ؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
بادی نیست.
می نشینم لب حوض:
گردش ماهی ها٬ روشنی٬ من٬ گل٬ آب
پاکی خوشه زیست.
مادرم ریحان می چیند.
نان و ریحان و پنیر٬ آسمانی بی ابر٬ اطلسی هایی تر.
رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط.
نور در کاسه مس چه نوازشها می ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند٬ صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هرچیز.
روزنی دارد دیوار زمان٬ که از آن٬ چهره من پیداست.

چیزهایی هست٬ که نمی دانم.
می دانم٬ سبزه ای را بکنم خواهم مرد.
می روم بالا تا اوج٬ من پر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت٬ من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه٬ از پل٬ از رود٬ از موج.
پرم از سایه برگی در آب:
چه درونم تنهاست.
