
نمی ز دیده نمی جوشد اگرچه باز دلم تنگ است
گناه دیده مسکین نیست کمیت عاطفه ها لنگ است
کجاستی که نمی آیی؟ الا تمام بزرگی ها
پرنده بی تو چه کم صحبت٬ بهار بی تو چه بی رنگ است
نمانده هیچ مرا دیگر٬ نه هیچ٬ بلکه کمی کمتر
جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است
بیا که بی تو در این صحرا میان ما و شکفتن ها
همین سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است
دعاگران همه البته مجرب است دعاهاشان
ولی حقیر یقین دارم که انتظار همان جنگ است

بین ما و آسمان پیوند بود
چشم ها سرچشمه هلمند بود
یاد آن روزی که از فیض حضور
بر تنم هر زخم یک لبخند بود
روز آخر بود روز سرنوشت
کار این مردم به تیغی بند بود
هر که را دیدیم یا جرئت نداشت
یا گرفتار زن و فرزند بود
گفتمش باید شقایق بود، گفت:
نرخ امروز شقایق چند بود؟
ما اگر سستی نمی کردیم، خصم
مثل بیماری که جان می کند بود

دلا دیدی آن عاشقان را؟
جهانی رهایی در آوازشان بود
و در بند حتی
قفس شرمگین از شکوفایی شوق پروازشان بود:
پیام آورانی که در قتلگاه ترنم
سرودن -علی رغم زنجیر-
اعجازشان بود!
به سرسبزی نخل ایثار
به این آیه های تناور
دلا گر نه ای سنگ٬
ایمان بیاور!
آزادی٬
در دامن اسارت می زاید٬
در زنجیر رشد می کند٬
از ستم تغذیه می کند٬
با غصب بیدار می شود...
های٬ این سرنوشت آزادی است!
دلم گرفته تر از روزهای بارانی است
فضای سینه چو پاییز سرد و طوفانی است
مبین به ظاهر آرام دل که چون گرداب
ز غم پر است ولی ژرفکاو و پنهانی است
سکوت پاک شما نازم ای سگان و ددان
که هرچه می کشم از های و هوی انسانی ست
به نیستی و فنا می گریزم از هستی
که لحظه ها همه آبستن پشیمانی ست
سکوت مرگ مگر وارهاند از غوغا
مرا که مایه آبادیم ز ویرانی است

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان زمان رام
خوشه يماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی:
? از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب، آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! ?
با تو گفتم:
حذر از اين عشق؟
ندانم
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم ...
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
بسم الله الرحمن الرحیم
پیامبر مهربانمان - درود و سلام خدا بر او و آلش باد - فرمود: وقتی خواستی کاری انجام دهی؛ تامل کن تا خدا راه آن را به تو نشان دهد.

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می کشیدم
و لا به لای ابرها پرواز می کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد

آنگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشید
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می کردم!
كولهباری از آفتاب به دوش
از اقالیم نور میآییم
خسته و داغدار و دردآلود
از افقهای دور میآییم
ریشه داریم مثل كوه و درخت
باد از جا نمیكند ما را
چون «حدیث موثق قدسی»
میرسد تا خدا، سند ما را

وقت آن است تا در این یلدا
پاسدار حریم نور شویم
فرصتی نیست روبهرو ما را
باید آماده «ظهور» شویم
یک آسمان پرنده رها روی شاخه ها
در باغ بامداد
یک آسمان پرنده
سرگرم شستشو
در چسمه سار باد
یک آسمان پرنده
در بستر چمن
آزاد، مست، شاد
از پشت میله ها
بغضی به های های شکستم
قفـس مبــاد!

