![]()
پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند: باید سوخت
گفتند: باید ساخت
گفتیم: باید سوخت٬
اما نه با دنیا
که دنیا را!
گفتیم: باید ساخت٬
اما نه با دنیا
که دنیا را!

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
و من امروز
در جست و جوی چراغی برآمده ام
تا در پرتو سخاوت روشنگرش
تماشایی تازه را
از سرگیرم

دی شیخ با چراغ...
و من امروز با داغی در دل
سراغ از چراغ می گیرم
باغی از انسان
پیش چشمانم
شاخ و برگ گسترده است
- ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم -
ای به امید كسان خفته! ز خود یاد آرید
تشنهكامان غنیمت! ز احد یاد آرید
سر به سر بادیهبازار هیاهو شده است
سنگ گور شهدا سنگ ترازو شده است
گر چه مرحب سپر انداخته، خیبر باقی است
بت مگویید شكستیم، كه بتگر باقی است
ره دراز است، مگویید كه منزل دیدیم
نیست، این پشت نهنگ است كه ساحل دیدیم
ره دراز است، سبكتر بشتابیم، ای قوم!
خصم بیدار است، یك چشمه بخوابیم، ای قوم!
نه بنوشیم از این رود، كه زهرآلوده است
غوطه باید زد و بگذشت كه پل فرسوده است
وای اگر قصه ما عبرت تاریخ شود
خیمه قافله را دشنه ما میخ شود
وای اگر بر در باطل بنشیند حق ما
وای اگر پرده تزویر شود بیرق ما
خیمه بگذار و برو، بادیه توفانجوش است
كوه، آتش به جگر دارد اگر خاموش است
فتنه میبارد و سنگین، ز در و دیوارش
هر كه اینجا خفت، سیلاب كند بیدارش
میرویم امروز با صاعقه همپای سفر
گردبادیم و ز سر تا به قدم، پای سفر
http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2306

لاله دیدم، روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم، سرکشی های توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی وموی مجلس آرای توام آمد به یاد
بود لرزان شعلع شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
از بر صید افکنی آهوی سر مستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد
«هو الحق»
من -ای دانشوران- در پیچ و تابم
خرد را فهم این معنی محال است
چه سان در مشت خاکی تن زند دل؟
که دل دشـــت غــزالان خیـــال است
------------------------------------------
مــگـــــو از مـدعــــای زنـــدگـــانــی
تو را بر شیوه های او نــگه نیــسـت
من از ذوق سفــــــر آنگـونـه مستـــم
که منزل پیش من جز سنگ ره نیست
-----------------------------------------------
من از بود و نبود خود خموشم
اگر گویم که هستم٬ خودپرستم
ولیکن این نوای ســــاده کیــست؟
کسی در سینه می گوید که «هستم»
------------------------------------------------
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت:
«به دیــن ما حـــرام آمــد کــــرانه»
به موج آویز و از ساحل بپرهیز
همه دریاست ما را آشیانه
---------------------------------------------
چو رخت خویش بربستم از این خاک
همه گفتنـــد : « بـا مـا آشنـــا بود »
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم، پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
ظهر است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک

زندگی خالی نیست
مهربانی هست ،سیب هست، ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور ،مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
تا چند نشینیم به پشت در بسته
وقتی که غزل نیست شفای دل خسته
ماندیم چه دلگیر و گذشتند چه دلسوز
آن سینه زنان حرمش دسته به دسته
می گریم و می دانم از این کوچه تاریک
راهی ست به سرمنزل دلهای شکسته
در روز جزا جرئت برخاستنش نیست
پایی که بر آن زخم عبوری ننشسته
قسمت نشود روی مزارم بگذارند
سنگی که گل لاله بر آن نقش نبسته

باز آن گوینده گفتن ساز کرد
وز زبان من حدیث آغاز کرد
هل زمانی تا شوم دمساز خویش
بشنوم با گوش خویش آواز خویش
تا ببینم اینکه گوید راز کیست؟
از زبان من سخن پرداز کیست؟
این منم یا رب چنین دستانسرا
یا دگر کس می کند تلقین مرا؟
این منم یا رب بدین گفتار نغز
یا که من چون پوستم گوینده٬ مغز؟
شوخ شیرین مشرب من کیستی؟
ای سخنگوی از لب من کیستی؟
قصه ای مطلوب می گویی٬ بگو
نکته ای مرغوب می گویی٬ بگو
زود باشد کاین می پر مشعله
عارفان را جمله سوزد مشغله
رهروان زین باده مستیها کنند
خود پرستان٬ حق پرستیها کنند
یا دلیل المتحیرین
باز بینم رازی اندر پرده ای
هست دل را گوئیا گم کرده ای
هر زمان از یک گریبان سر زند
گه بر این در، گاه بر آن در زند
کیست این مطلوب کش دل در طلب
نامش از غیرت نمی آرد به لب
در بساط این و آن جویای اوست
با حدیث غیرش اندر جست و جوست
وه که در دریای خون افتاده ام
با تو چون گویم که چون افتاده ام؟
بی خود آنجا دست و پایی می زنم
هر که را بینم صدایی می زنم
وه که عشق از دانشم بیگانه کرد
مستی این دل مرا دیوانه کرد
یا رب آفات دل از من دور دار
من نمی گویم مرا معذور دار

مدتی شد با زبان وجد و حال
با دلستم در جواب و در سوال
گویم ای دل هرزه گردی تا به کی؟
از تو ما را روی زردی تا به کی؟
عزم بالا با همه پستی چرا؟
کاسه لیسا این همه مستی چرا؟
تا به چند از عقل و دین بیگانه ای
دیده وا کن وانه این دیوانگی
مشتم اندر پیش مردم وا مکن
پردته داری کن مرا رسوا مکن
غافلی کز این فساد انگیختن
مر مرا واجب کنی خون ریختن
دل مرا گوید که دست از من بشوی
دل ندارم، رو دل دیگر بجوی
مانع مطلب برای چیستی؟
پرده رازا! تو دیگر کیستی؟
بحر را موجی بود از پیش و پس
آن کشاکش را زخود دانسته خس
باد را گردی بود از پس و پیش
در هوا مرغ آن دهد نسبت به خویش

ســاقیـــا جــــام دگــــر لبـریــز کــن آتـــش مـا را ز آبـی تیــــز کـن
تا خــــرد ثـابت بود بر جــای خویش مدعا را پرده می گـیـرد به پیش
سرخوشم کن زآن به جان پرورده ها تا تـوهم را بسـوزم، پــــرده ها
مست گردم رشتـــه ای آرم به دســت قصه مستان که گوید غیر مست؟
