تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

گریه های سحرم را اثری پیدا نیست

هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر

گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست

به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا

از تجلی جمالت دگری پیدا نیست

نور حق زآیینه روی تو دایم پیداست

این قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست

پشه سيمرغ شد از تربيت عشق و هنوز

طایر بخت مرا بال و پری پیدا نیست

بس عجب باشد اگر جان برم از وادی عشق

که رهم گم شده و راهبري پيدا نيست

 شاهد بی کسی محتشم این بس که ز درد

مرده و بر سر او نوحه گری پیدا نیست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
آرامگاه باباطاهر

شب تاریک و سنگستان و مو مست

قدح از دست مو افتاد و نشکست

نگهدارنده اش نیکو نگه داشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

********************

عزیزا کاسه چشمم سرایت

میان هر دو چشمم جای پایت

از آن ترسم که غافل پا نهی باز

نشیند خار مژگانم به پایت

ته دوری از برم دل در برم نیست

هوای دیگری اندر سرم نیست

به جان دلبرم کز هر دو عالم

تمنای دگر جز دلبرم نیست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

هو المطلوب

آن یکی آمد در یاری بزد

گفت یارش کیستی ای معتمد

گفت من گفتش برو هنگام نیست

بر چنین خوانی مقام خام نیست

رفت آن مسکین به سالی در سفر

در فراغ دوست سوزید از شرر

پخته شد آن سوخته پس بازگشت

باز گرد خانه انباز گشت

حلقه بر در زد به صد ترس و ادب

تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن

گفت بر در هم تویی ای دلستان


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

 ما دل ز غم تو خسته داریم ای دوست

 از غیر تو دیده بسته داریم ای دوست

 گفتی که به دل شکستگان نزدیکم

 ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

ما نیز دل شکسته  داریم ای دوست

 از بار گنه شد تن مسکینم پست

 یا رب چه شود اگر مرا گیری دست

 گر در عملم آنچه تو را شاید نیست

 اندر کرمت آنچه مرا باید هست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشاندست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از "انسان"

هیچ چیز ارزان نیست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
در جایگاه تنگ فراموشی

در خواب سرد زنگ

فرو بودم

دستی مرا کشید

با خون خصم

                    دستی مرا جلا داد

بیزار از غلاف !

من

شمشیر باستانی شرقم

اصحاب آفتاب

بر قبضه قدیمی من کندند :

«یاران مصطفی

شمشیر زرنگار

                   حمایل نمی کنند...»

من

شمشیر باستانی شرقم :

پرورده مصاف

بیزار از غلاف!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

روزگاری که رخت قبله جان بود مرا

روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا

چند روزی که به سودای تو جان می دادم

حاصل از زندگی خویش همان بود مرا

یاد باد آنکه به خلوتگه وصلت شب و روز

دل سراپرده صد راز نهان بود مرا

یاد باد آنکه چو آغاز سخن می کردی

با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

یاد باد آنکه چو می شد سرت از باده گران

دوش منت کش آن بار گران بود مرا

یاد باد آنکه به بالین تو شبهای دراز

پاسبان٬ مردم چشم نگران بود مرا

یاد باد آنکه دمی گر ز درت می رفتم

محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

به نام حضرت دوست

کم ما گیر و عذر ما بپذیر

به سر موی دوست دل بستم

رفت عمر و هنوز پابستم

کم ما گیر و عذر ما بپذیر

بیش از این بر نیامد از دستم

بیش از این خواستم ولی چه کنم؟

چه کنم؟ چون نمی توانستم

مگر این چند روزه دریابم

چله تا در نرفته از شستم

تو به فکر منی همیشه و من

تا به تو فکر می کنم٬ هستم

دیگران گر ز بیخودی مستند

من از این خود٬ از این خودی مستم

رو به سوی تو مستقیم٬ دلم

این طرف٬ آن طرف ندانستم

جز همین زخم خوردن از چپ و راست

زین طرفها چه طرف بربستم؟

جرمم این بود: من خودم بودم!

جرمم این است: من خودم هستم!

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

یا اله العاصین

گر من گنه اهل جهان کردستم

لطف تو امید است که گیرد دستم

گفتی که به روز عجز دستت گیرم

عاجز تر از این مخواه که اکنون هستم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

هو الله

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

شب قدرست و طی شد نامه هجر

سلام فيه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که درين ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

ولو اذيتنی بالهجر و الحجر

دلم رفت و نديدم روی دلدار

فغان از اين تطاول آه از اين زجر

بر ای  ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاريک می بينم شب هجر

وفا خواهی جفاکش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

یا من یعلم المراد المریدین

سلام. این سه بیت رو از علامه اقبال لاهوری با دقت بخونید٬ معنی عمیقی داره

دولتی هست که یابی سر راهی گاهی

میشود پرده چشمم پر کاهی گاهی                            دیده ام هر دو جهان را به نگاهی گاهی

جاده عشق بسی دور و دراز است ولی                        طی شود جاده صد ساله به آهی گاهی

در طلب کوش و مده دامن امید ز دست                         دولتی هست که یابی سر راهی گاهی


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

                                             هو المحبوب

با دلی سوخته از بادیه باز آمده ام

     بر در میکده از روی نیاز آمده ام                    پیش اصحاب طریقت به نماز آمده ام

    از نهانخانه اسرار ندارم خبری                        بدر پیر مغان صاحب راز آمده ام

    از سر کوی تو رانند مرا با خواری                  با دلی سوخته از بادیه باز آمده ام

    صوفی و خرقه خود،زاهد و سجاده خویش          من سوی دیر مغان نغمه نواز آمده ام

    با دلی غمزده از دیر به مسجد رفتم                  به امید هله با سوز و گداز آمده ام

                                  تا کند پرتو رويت بدو عالم غوغا

                               بر هر ذره به صد راز و نياز آمده ام


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

هو الـمحبوب

 

مرنجان دلم را ... 

غمت در نهانخانه دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار و گریم

که از گریه ام ناقه در گِل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

چو برخاست از جای، مشکل نشیند

خلد گر به پا خاری ، آسان برآید

چه سازم به خاری که بر دل نشیند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

تو را نادیدن ما غم نباشدمن از دست تو در عالم نهم رویعجب گر در چمن برپای خیزیمبادا در جهان دلتنگ روییمن اول روز دانستم که این عهدکه دانستم که هرگز سازگاریمکن یارا دلم مجروح مگذاربیا تا جان شیرین در تو ریزمنخواهم بی تو یک دم زندگانینظر گویند سعدی با که داریحدیث دوست با دشمن نگویم

که در خیلت به از ما کم نباشدولیکن چون تو در عالم نباشدکه سرو راست پیشت خم نباشدکه رویت بیند و خرم نباشدکه با من می​کنی محکم نباشدپری را با بنی آدم نباشدکه هیچم در جهان مرهم نباشدکه بخل و دوستی با هم نباشدکه طیب عیش بی همدم نباشدکه غم با یار گفتن غم نباشدکه هرگز مدعی محرم نباشد


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر ها در ذهن

واژه ای در قفس است.

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

و اگر در بگشایید به درگاه شما می تابد.

و به آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را به صدای قدم پیک رسالت دادم

و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند .

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.

برگی از بالای سرم چیدم گفتم:

چشم باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که به هم می گفتند:

سحر می داند سحر!

......سر هر کوه رسولی دیدند

 ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بر دارد

خانه هاشان پر داوودی بود 

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیب هاشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

اين روزها
اسفنديار تبليغ لنز مي کند و
دهقان توس
به برگه هاي جريمه نگاه مي کند و
محمود غزنوي
با بنزي سياه مي گذرد
از چراغ قرمز
اگر دماوندي که قصه از آنجا آغاز شد
همين دماوند است
پس رستم کجاست ؟
گرد آفريد کو ؟
من که در اين خيابان ها
جز سودابه هيچ نمي بينم

ـ آقا لطفا فندک تان ...
مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

به نام خدا

آن خانه کو؟ نشانی آن کوچه باغ کو؟

دلتنگ غنچه ایم بگو راه باغ کو؟

خاموش مانده ایم خدا را چراغ کو؟

کو کوچه ای ز خواب خدا سبزتر٬بگو

آن خانه کو؟ نشانی آن کوچه باغ کو؟

چشم و چراغ خانه ما داغ عشق بود

چشمی که از چراغ بگیرد سراغ کو؟

دلهای خویش را به گواهی گرفته ایم

اما در این زمانه خریدار داغ کو؟

شب در رسید و قصه ما هم بسر رسید

کو خانه ای برای رسیدن٬ کلاغ کو؟


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

***هو الحق***

دیده فروبسته ام از خاکیان

تا نگرم جلوه افلاکیان

شاید از این پرده ندایی دهند

یک نفسم را بجایی دهند

ای که بر این پرده خاطرفریب

دوخته ای دیده ی حسرت نصیب

آب بزن چشم هوسناک را

با نظر پاک ببین پاک را

آن که در این پرده گذر یافته است

چون سحر از فیض نظر یافته است

خوی سحر گیر و نظر پاک باش

راز گشاینده افلاک باش

خانه تن جایگه زیست٬ نیست

در خور جان فلکی نیست٬ نیست

آن که تو داری سر سودای او

برتر از این پایه بود جای او

چشمه مسکین نه گهر پرور است

گوهر نایاب به دریا در است

ما که بدان دریا پیوسته ایم

چشم ز هر چشمه فروبسته ایم

پهنه دریا چو نظرگاه ماست

چشمه ناچیز نه دلخواه ماست

پرتو این کوکب رخشان نگر

کوکبه ی شاه خراسان نگر

آینه غیب نما را ببین

ترک خودی گوی و خدا را ببین

هر که بر او نور "رضا" تافته است

در دل خود گنج رضا یافته است

سایه شه مایه خرسندی است

ملک "رضا" ملک رضامندی است

کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟

نافه کجا٬ بوی نسیمش کجا؟

خاک ز فیض قدمش٬ زر شده

و از نفسش نافه معطر شده

من کیم؟ از خیل غلامان او

دست طلب سوده به دامان او

ذره سرگشته خورشید عشق

مرده٬ ولی زنده جاوید عشق

شاه خراسان را ٬ دربان منم

خاک در شاه خراسان منم

چون فلک آیین کهن ساز کرد

شیوه نامردمی آغاز کرد

چاره گر از چاره گری بازماند

طایر اندیشه ز پرواز ماند

با تن رنجور و دل ناصبور

چاره از او خواستم از راه دور

نیمشب از طالع خندان من

صبح برآمد ز گریبان من

رحمت شه درد مرا چاره کرد

زنده ام از لطف دگرباره کرد

باده ی باقی به سبو یافتم

و این همه از دولت او یافتم 

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

یا سریع الرضا

من و جدایی از این آستان خدا نکند

دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی

من تو رو نگاه کنم تو هم منو صدا کنی

قربون چشات برم از راه دوری اومدم

جای دوری نمی ره اگه به من نگاه کنی

دل من زندونیه تویی که تنها می تونی

قفس وا کنی و پرنده رو رها کنی

می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه

می شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی

تو سرت شلوغه زیره دستیات فراوونند

از خدا می خوام کمی نگاه به زیر پات کنی

تو غریبی و منم غریبم اما چی میشه

دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی

دوست دارم تو ایوون آینت از صبح تا غروب

من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی

به وفای کفترای حرمت منم می خوام

کفتری باشم که تنها تو منو هوا کنی

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم

دوست دارم تا من میام زود گره ها رو وا کنی

صد هزار دفعم شده پای ضریح زار می زنم

تا دلت یکبار بسوزه دردامو دوا کنی

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب

من رضا رضا کنم تو هم منو رضا کنی


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

هو الاول و الآخر

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

با که گویم غم دیوانگی خود جز یار

از که جویم ره میخانه به غیر از دلدار

سر عشق است که جز دوست نداند دیگر

می نگنجد غم هجران وی اندر گفتار

نوبهار است، در میکده را بگشایید

نتوان بست در میکده در فصل بهار

باده آرید در این فصل به یاد ساقی

نسزد رفت به گلزار بدین حال خمار

خم زلفی بگشا ای صنم باده فروش

حاجت این دل غمگین به سر زلف برآر

روز میلاد مهین عاشق یار است امروز

مددی کن سرخم را بگشا بر ابرار

حالتی رفت ز دیدار رخش بر مستان

می نگویم به کسی جز صنم باده گذار


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |